پس از سالها2

اینجوری که اینجا نشون میده من قسمت قبلیه این ماجرا رو در تاریخ 27/6/90 براتون گذاشتم. والان 10/91 هستیم، واین بدین معنیه که خیلی چیزا از ادامه ماجرا که میخوام براتون بنویسم از یادم رفته که البته به نفع شماست. واما اگر کسی مایل بود، میتونه قسمت اول این ماجرا رو در تاریخی که نوشتم پیدا کنه و بخونه. قسمت اول به طور خلاصه اینجوره که یه روز جمعه تنهایی رفتم کوه ومسیر دربند رو انتخاب کردم وبه شیرپلا رسیدم وبعد از کمی استراحت ومشاهده دانشجویان محترم و رقاصان عزیز که کاملا شرحشون دادم آهنگ رفتن کردم. این تا اینجا.

تصمیم گرفتم همون مسیری رو که اومدم برنگردم وازطریق یالی که روبرو ودر دیدرس بود وافرادی هم درش مشغول رفتوامد بودند برم به اسپید کمر واز اونجا به ایستگاه پنج تله کابین. قبلنا چندباری از اسپید کمر به ایستگاه5 رفته بودم ولی تاحالا پیش نیومده بود که از شیرپلا به اسپیدکمر برم. به هرحال مهمم نبود چون اون یال روبرو که میرفتی بالا سرازیر که میشدی جلوت اسپید کمر بود. راهشم برا من زیاد نبود فوقش یه نیم ساعت که یالو صعود میکردی میرسیدی به اوج وبعدشم که سرازیری. آقا ما حرکت کردیمو یالو اومدیم تا اوج. رسیدن به اوج دوتا نکته دربرداشت. یکی اون خانوم سفیدپوش زیبا روی کمی هم درشت اندام که در اوج توقف کرده بودو داشت به وسایلش ور میرفت ودر اون 10-20 متر آخر صعود توجه منو به خودش جلب کرده بود واحوالاتش رو زیر نظر داشتم وانگار ارتباطی هم با افرادی که دوروبرش بودند نداشت وتنهابود. ولی به هرحال من نه روشو داشتم، نه بلد بودم، نه فایده ای داشت ونه اصلا به من ربطی داشت که بخوام در تنهائیه اون شریک بشم، پس بهمین دلیل ازش رد شدم. واما نکته دوم که از قضا کاملا به من مربوطم بود این بود که وقتی به اوج رسیدمو به دره مقابل مسلط شدم دیدم ای دل غافل!!! نه تنها اسپیدکمر جلوم نیست بلکه یه دره ای رو با مسافت نسبتا زیاد باید طی کنم؛ یه یال دیگه رو برم بالا، ایا پشت اون اسپید کمر باشه یا نباشه. به هر حال چاره ای نبود وباید ادامه میدادم. شیبو اومدم پایین و تو مسیر دره که هموارم بود ادامه دادم تا رسیدم به نهر آبی که از کوه سرازیر بود؛ صدای شرشر زیبایی ازش شنیده میشد، بوته هایی دراطرافش روییده بودو یکی دوتا درختم پایینش که تو مسیر راه قرارداشت سبز شده بود. خسته بودم. بالا اومدن از مسیردربند که صخره ای وطولانی بود  خستم کرده بود، به همین دلیلم برای برگشتن از این مسیر اومدم که هم کوتاه تر باشه که نشد وهم ساده تر باشه که تا اینجاش بود وهم بقیشو تله کابین سوارشم. گفتم همینجا یه استراحتی بکنم، درضمن اون چند هفته پیشش که توی ماه رمضون رفته بودم کولکچال، برگشتنش پای اون چشمه که مردم ازش آب میبرن، زبون روزه کفشو جورابمو دراوردم وپامو گذاشتم تو اون اب سردو نیم ساعت چهل دقیقه ای نشستم، یهو هوس کردم نمازمو همونجا بخونم. وضو گرفتم، کنار اب چشمه که سنگچین شدست پتوی نازکمو که بسته بودم به دوشم (مثل همین دفعه) دولا کردم انداختم زیرم ویه سنگ صاف پیدا کردمو نماز ظهروعصرمو همونجا خوندم، یادمه که پاهام اونقدی جون نداشت وبا کمی زحمت قیام وقعود میکردم. ولی اون نماز توی طبیعت کنار اب خنک چشمه و لب تشنه وشکم گشنه ولاجونی براثر روزه حالی بهم داد که هنوز مزش زیر زبونمه. اینبارم به طمع همون قصد نماز کردم. اون بالاترای نهر یه چندتا جوون نشسته بودنو سروصداشون میومد. من که اونجاها بروش نبودم. همون اول مَوَلا، دوتا رَجُلی رو یه تخته سنگ نسبتا صافی نشسته بودندو چیزی میخوردند. منم رفتم همون نزدیکای اونا تا یه جایی برای استراحت ونماز پیدا کنم، اما جای صاف وبدرد خوری نداشت الا همون تخته سنگ که اوندوتا اقا روش نشسته بودند. منتها وضعیت اینجور نشون میداد که اونا بزودی خواهند رفت. پس منم  روی یه سنگ نشستم ومنتظر شدم. دورو اطراف رو نگاه میکردمو از جمله حواسم به اونا هم بود، معلومم بود که اونا هم حواسشون به من جلب شده وشاید کمی از رفتار من متعجبم شده بودن وباز شاید اگر کمی زرنگ بوده باشند متوجه منظور من هم شده باشند. تا بالاخره رفتند. اگه کمی جلوتر برگشته باشندو پشت سرشون رو نگاه کرده باشند حتما دیدند که من پتومو روی سنگی که اونا روش نشسته بودند پهن کردم و عصا وکوله پشتیمو گذاشتم روش تا باد نبره وبعدشم اومدم کنار آب وضویی بگیرمو پایی در آب کنم. اینجور یادم میاد که اون سنگ کوچیکی رو که دفعه پیش (تو کولکچال) از زمین پیدا کردم باهاش نمازمو خوندم رو تو کولم گذاشته بودم وبا خودم داشتم (رفتم نگاه کردم، هنوزم تو کولم دارمش). این نمازم همون مزه رو داد که اونیکی. حتما سعی کردم نمازمو به آهستگی وبا آرامش بخونم، راستش نمیدونم چه جوری ولی مقداری که من تجربه کردم اینجوری بوده که معمولا وقتی نمازتو به آهستگی وبدون عجله میخونی زودتر تموم میشه تا وقتی که تندتند میخونی بلکه زودتر تموم شه. من عادت ندارم وقتی نماز میخونم به مُهر نگاه کنم، معمولا نگاهم به روبروئه. روبرومم که یه دره باز وکوهستان زیبا وچیزیوجایی که احساس کوچک بودن بهت میده ووقتی حس کنی کوچیکی نماز بهتری میخونیو حال بیشتریَم میبری. جلوتو میبینی ولی سعی میکنی دل به نمازت بدی ووقتی نه اونجائیو نه اینجایی دیگه نمیدونم کجایی! تا وقتی یه چیزی حواستو پرت کنه!!! یــِـیـهـواون خانوم سیفیده از مشرق کادر وارد شدو قدمزنان از مغرب کادر بیرون رفت. ولی بااین وجود چیزی رو که از اون نماز میطلبیدم بدست آوردم. چیزی برای خوردن نداشتم، شاید یکی دوتا شوکولاتو یه دونه هم میوه. گمونم یه گلابی اونجا خوردم، یا سیب بود، آخه جفتش زرده؛ ولی یه گلابی ای ته ذهنم نقش بسته؛ حالا نمیدونم اونجا بود، یا مهمونی جایی رفته بودم گلابی خوردم یا تو بازار کسی گلابی تعارفم کرده بود خوردم نمیدونم. آقا بالاخره نمازمونو خوندیمو گلابیمونم خوردیمو بساطمونو جمع کردیمو راه افتادیم. همواره رو ادامه دادمو یال بعدیرم تا بالا رفتمو اسپید کمر اومد جلوی چشمم و ازدور کابینای تله کابین که در حرکت بودندم نمایان شد.

/ 2 نظر / 35 بازدید
گاندلف

خانومه چی شد پس؟!!!!!! ای بابا... راستی تو هنوز مجردی؟!!! نمیخواهی سنت پیغمبر و اجرا کنی... گناهه ها مرد مجرد بمونه...

الهام

سلام دوست قدیمی! سال نوی شما هم مبارک من الان هنوز وقت نکرده ام متنت رو بخونم بالاخره الان تبریک ازدواج بگم یا نه؟ جوابت به گاندلف مثل شعرهای من شد که..... قابل درک نیست! :))