نصفهء الباقی
عجب داستانیه ها!!!!
تو وبلاگ شخصیو خصوصیمم باید جور این دختره رو بکشم.
چیه؟
همتون طرفدار حقوق کودکان شدید!!!!
پس حقوق عموها چی میشه؟
هپلی هپو میشه؟
یه سوال. اصلا سوالو ولش کن. شماها عمویید؟ دائییید؟ عمه اید؟ خاله اید؟ چی هستید؟. اگه هستی خودت بگو، کدوم برادر زاده خواهر زاده ای بغل مامانشو ول میکنه بیاد کنار دایی عمو خاله عمش تا اون غذاشو بده. نه اینکه فقط اون غذاشو بده بلکه از دست هیچکس دیگه هم نخوره.
هان؟؟؟
کدوماتون تا حالا یه همچین داستانی داشتین؟ میخواید برید امتحان کنید؟
اگرم هیچکدوم نیستی که برو وقتی بزرگ شدی بیا، وقتی نمیدونی عم وخال چیه که حرفی واسه گفتن نمیتونی داشته باشی.
به همین کشککیا هم نیست که . فکر نکن بچه میره بغل کسی که دوسِش نداره ازش غذا بگیره. نه آبجی. این خبرا نیست. اونم بچه های امروزی. بوس مفت به کسی نمیدن. تازه این که حالا سر سفرش بوده، بعضی وقتا من که میرسم غذاشونو خوردن، میرم تو همون آشپزخونه غذا میخورم. میاد وایمیسه کنارم یه کم نگاه میکنه ومیگه چی میخوری؟. میگم شام. میگه شامه؟. میگم آره. میگه به منم میدی؟ میگم مگه تو نخوردی؟. میگه نه(از همین بچگی حقه بازی رو یاد گرفته. ما که بچه بودیم انقدر پخمه بودیم که حقمونم نمیتونستیم بگیریم) مامان باباشم دارن از اتاق صداش میکنند که بیا بزار عمو شامشو بخوره. بعد میگه نمیدی؟ (بفرما تحویل بگیر) میگم چرا عزیزم بیا بشین بغلم بهت بدم.
حالا من نمیفهمم شما به چی اعتراض کردید!!!!؟
عمو به این بلبلی سنبلی دسته گلی، اعتراض داره آخه؟
نه خداییش
اعتراض داره؟
والللللللللللللا
این تا اینجا
این بعدیا هم ادامه دفعه قبلن
3- درست نمیدونم ولی انگاری از آموزشیه خدمت شروع شد. تو آموزشی دوجفت پوتین بهمون دادن. یکیشو اول دادند، یکیشو آخر. یه چندتاییش مشکل داشت. مال من مشکلش از همه حاد تر بود. انقدر حاد که بچه ها میگفتند پوتینات (ببخشیدا بی ادبیه، یعنی بچه ها بی ادب بودند ومن بی تقصیرم. منم برا این اینجا عینا نقل میکنم که حفظ امانت بشه)(خلاصه اینکه بازم معذرت میخوام) بچه ها میگفتند پوتینات "ج ِ ، ن ، د َ ، س ، ت" ای بابا، به خدا من روحمم از این چیزا خبر نداره. حالا ماجرا چی بود؟ پاشنه پوتینای من وقتی میذاشتم زمین صدا میداد، صدا میدادا نه حرفی. تالاق تالاق ازش صدا درمیومد.
اونروزا منو یکی دوتا دیگه از بچه دودره میکردیمو میرفتیم مخابرات پادگان، اونسرپادگان بود، یه بیابونو یه جنگلو باید رد میکردیم تا میرسیدیم اونجا. اونا بچه های پایه خدمت بودند ومخابراتم بودوامکانات خوبی داشتند، ماهم میرفتیم اونجا ونصفه شب بعد از خاموشیه آموزشیا میومدیم آسایشگاه. دوسه شب مونده به آخر آموزشی تنها رفته بودم اونجا. برگشتم، از پشت خاکریزکه اومدم بالا دیدم ای دل غافل چراغای اسایشگاه ها روشنه(دوتا روبرو هم بود) هیچ نگهبانیم دورو بر آسایشگاها نیست. گفتم دیدی چی شد!! ریختند تو آسایشگاه، خشم شبوکمینو این حرفا، بردنشون. آخرشم آمار میگیرندو من نیستم. فردا به خاطر اینکه معلوم نبوده نصفه شبی کدوم گوری بودم باید برم آب خنک بخورم. همه اینا رو گفتم واسه اینجاش!!! با اون پوتینا رفتم تو راهروئه آسایشگاه. هیچ صدایی نمیاد غیر از صدای پوتین من. چند دفعه خواستم سرپنجه راه برم دیدم اگه یکی منو اونجوری ببینه اوضاع بدتر میشه. خیلی آرومو البته پرسروصدا رفتم طرف آسایشگاه خودمون، یا اباالفضل، هیشکی توش نی، خرپرنمیزنه. برگشتم طرف آسایگاه "بابا لنگدرازا"( به ترتیب قد از یک تا شصت تو اون آسایشگاه بودند که ما بهشون میگفتنیم بابالنگدرازا، از شصت تا صدو بیستم که ما بودیم، اونا به ما میگفتند لی لی پوتیا. منم شماره 68 بودم. یه چیزی میگم بین خودمون بمونه، به من میگفتند خانوم منشی!!!! هییییییییییسسسسسسسسسس. اصرار نکنید چراشو بگم که در این مقال اصلا نمیگنجد) برگشتم طرف آسایشگاه بابالنگدرازا وُ،،،،،،،، بابالنگدرازا وُ،،،،،،،، دیگه از هیچ کس اونجا کاری بر نمیاد، فقط یا خودِخدا، سپردم خودمو به خودت، دیگه خودت هرجور صلاح میدونی به خانوادم اطلاع بده. ظـُهرابی،،،،،، ظــــــــــُــــــــــهــــــــــــــــــــــــــرابـــــــــــــــــــــــــی.
تنها کسی بود که هفتصد تا بچه تهران ازش حساب میبردند. فرمانده تیپ آموزش. (از شانس گـُه ما تو رژه مسئول مستقیم گردان ما بود، پنج تا گردان دیگه رواز این سربازپلنگیا مسئولشون بود. فرمانده تیپ آموزش مسئول گردان ما بود، میخواست ازمون یگان ویژه درست کنه، میخواست مارو رژه لوزی ببره. ببین؟؟؟؟؟؟ رژه لوزی میدونی چیه؟؟؟؟؟ همونی که کلاه کجا جلو رهبر تو بهشت زهرا رفتند. پاهامون باز نمیشد بازشون کرد، کمرمون خم نمیشد تاش کرد.) همه گردان ما اونجا جمع بود و ظهرابی هم رو یکی از تختا نشسته بوده. همینجوری ایستاده بودمو نیگاه میکردم تا یکی منو ببینه و بگه تو کی هستیو کجا بودی. یه ذره دقت کردم دیدم نه، مثلیکه اوضاع همچین بدم نیست. یه جوریایی ماجرا دوستانه به نظر میرسه. بعله، آقا نشسته بودو شبای آخری داشت خاطره تعریف میکردو موقع دلوقلوه دادنش شده بود. یه نفس راحتی کشیدمو خداروشکر کردمو با یه لبخند ملیحی رفتم اونجا نشستم. این از داستان پوتینای خدمتم که البت بیشترش حاشیه بود وبازم البت همه عادت دارند.
خدمت که تموم شد و مدتی که گذشت یه نیمپوت خریدم(کفش پاشنه دار ساقدار) تا یه مدتی خیلی استفاده نمیکردم، چون هم خیلی گرم بود و هم من عادت دارم یه چیز تازه ای که میخرم یه مدتی ترتمیزونو نگهش میدارمو بعدا میندازمش تو خط که در مورد کفش چند سالی میتونه طول بکشه. هنوزم دارمش. 79 خریدم وگمونم یه بارم دادم کفش رو تعمیر کردند، هنوزم هستو سرپاهم هست. اینم پاشنش صدا میداد، یکیش از اونیکی بیشتر صدا میداد. اینم به علت این بود که یه کفه نازک زیرش داشت که بعدا متوجه شدم کنده شده. الانم یه کفش دارم که اگه مثلا تو جایی مثل مترو که کفش سنگه از پشت سر بیام واز کسی رد بشم حتما اولش فکر میکنه اینیکه داره از پشت میاد یه خانوم قد بلنده با یه کفش پاشنه 10 سانتی، اگه 10 سانتی فکر نکنه 8 سانتی رو دیگه روشاخشه. اگه کسی هم از روبرو بیاد جتما یه اسکن از کفشای من میکنه. یه کفش معمولیه ها، رفتم چند تا مغازه و بالاخره اینو خریدم. نمدونم چرا کفشا تو پای من سروصدا میکنند. گمونم به خاطر اینه که خیلی پرابهت و با پرستیژقج راه میرم. حتما همینطوره، چیز دیگه ای نمیتونه باشه آخه.
يک دومه چيزی که براتون نوشتم
1- بالاخره آخر فیلم "کوهستان سرد"رو هم دیدم. اولین بار پارسال نشونش داد، یعنی من اولین بار اونموقعها دیدمو از قبلش خبر ندارم. نیکول کیدمن بازی میکرد، "جودلاو" رو خوب نمیشناختم ولی میدونستم بازیگر بزرگیه. خلاصه اولشو نشستیم دیدیم،،،، نه،،،،، به نظر مالی نمیومد، هیجانای لازمو نداشت.
گذشت تا همین یکی دوهفته پیش. کانالارو میچرخوندیمو دیدیم ا ِ ،،،، کوهستان سرده. از اولش یه کم گذشته بود و نتیجتا کمی از قسمتهای دیگه داستان رو دیدم،،، اما نه،،، فیلمش جوری نبود که رابده تا آخرش نیگاه کنی، ولی خیلی دلم میخواست بفهمم آخر این قصه چی میشه. تکرارش رو هم که داشت پخش میکرد کانالو عوض کردم دیدم ا ِ، بازم کوهستان سرد، ایندفعه دیگه کلا بیخیال شدم. اما، ، ، ، اما یه بار دیگه آخرشب داشت نشون میداد!!!! (خودم میدونم که تلویزیون هر فیلمو یه بار نشون میده و یه بارم تکرارش میکنه اما با این که همه اینا رو خودم میدونم نمیتونم باور کنم این بار سومی نبود که در عرض دوهفته داشتم میدیدمش). بازم همون اولاش بود. کانالو عوض کردمو یه جای دیگه رو نگاه کردم، احتمالا بازیه رئال مادریدو نشون میداد که تا اونوقت نصفه شب نشستم پاش. من هر وقت بخوام تلویزیون رو خاموش کنم یه دور دیگه تو شبکه ها میزنم، ایندفعه هم داشتم دور آخرو میزدم که دیدم یکی از شبکه ها داره فیلم نشون میده، کمی مکث کردمو دیدم بابا همون کوهستان سردست، گفتم ایول دیگه آخراشه. بالاخره آقای "اینمن" برگشت پیش"آیدا" اما خب سرباز فراری بود دیگه وباید مخفی میشد. راستشو بخواید تو این چند باری که تیکه تیکه ازش دیده بودم قسمتهایی از ماجرا رو فهمیده بودم وآخرشو که میدیدم گوشی دستم بود. اما حیف شد!! با اینکه آقای اینمن همه اون آدم بدارو که طی سالها مردم رو اذیت میکردند(به عنوان مامور قانون) کشت ولی آخرین نفرو که داشت میکشت خودشم تیر خوردو ر ِتِتِه. بیچاره آیدا، اونهمه سال منتظر بودو آخرسر نامزدش مرد. البته گمونم اینا بالاخره باهم ازدواج کردند چون با اینکه هیچی در این مورد نشون داده نشد اما اون چند سال بعد رو که نشون داد یکی دوتا بچه مشکوک اون اطراف میپلکیدند.
2- پدر صلواتی جدیدا چیز یاد گرفته. میشینه سر سفره دولقمه غذا میخوره و بقیشو نمیخوره!!!! اونوقت میگه غذا منو عمو بده. منم عمرا به رو خودم نمیارم که.
گوزباقالی!!!
مگه خودش باباننه نداره که من غذاشو بدم. به من هیچ ارتباطی مربوط نیست. انقدر غذا نخوره تا جونش درآد.
نمیخوره.
{{کره خر غذا تو بخور شر درست نکن، تو اگه سرسفره غشم کنیا من به تو غذا نمیدم، خودم دارم غذا میخورم خب، پس غذاتو بخوربازی درنیار.}}
نمیخوره.
آخرم شرش گردن منو میگیره. صدا همه یکی یکی بلند میشه که بابا حالا یه قاشقم دهن اون بذار.
{{خودتون بدید اگه راستگویانید. تو که عمشی بده، تو که بابا بزرگشی بده، توکه مادرجونشیو مغزبادومته بهش غذا بده، آخه من چیکارَه بیدم.}} میدونم،
آخرشم خودم باید بهش بدم، از دست هیشکی دیگه نمیخوره. ولی من میدونمو اون. اگه تا آخرغذاشو نخوره حسابشو میرسم.
