یکهزاروسیصدونودویک
ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳٩۱ : توسط : بَـر باد

سلام به همه. همه اونایی که
از قدیما بودن و بازم هستن. اونایی که بودن ودیگه نیستن ولی ممکنه دوباره برگردن.
اونایی که بودنو الان قهرن، خب شاید گاهی وقتا سری به اینجا میزنند. اونایی که
خیلی هم قدیمی نیستن ولی هستن. واونایی که نبودن و الانم نیستند ولی ممکنه بعدا
باشن.

الان 11 فروردینه ومن سال
نو رو به همتون تبریک میگم و براتون آرزوی کلیدی ترین حلقه خوشبختی که همانا
وبدرستی سلامتی میباشد را دارا میباشم. دوم از اون کامیابی هم از حلقه های مهم
خوشبختیست وسوم شادکامیه که امیدوارم هردورو در کنار اولی با هم در سال جدید همراه
کنید. بعضیا هم که تولدشون همینروزاس، پس تولدشون مبارک.

بزار یه ذره از سال نودم
برات بگم.

سال نود برای من سال تاثیر گذاری بود.
برخلاف سالهای گذشتش که تحول عمده ای در زندگی من رخ نمیداد و قدم اهسته زندگیمو
به جلو میبردم و چه بسا متوقف بودم اما سال نود دوتا ماجرای مهم داشتم که هر دوتاش
از اوناست که سراسر آینده هر فردی رو میتونه دچار تحول و تغییرات کنه که هردوتاشم
باطراحی واجرای خودم شکل گرفت.

اولیش(اول از نظر زمان)؛ تثبیت کننده،
تکیه گاه وکلا میشه گفت برای حرکت ایمن در زندگانی آینده و پرداختن وساختن آنچه
فرد برای آیندش درنظر میگیره کمک حال، وبسیار تاثیر گذاره. فکراولیه برای برداشتن
این قدم مهم از حدود نیمه دوم سال 88 شروع شد. از یک گفتگوی ساده ودم دستی بایک
دوست که خطوطی رو درذهنم ترسیم کرد. بعد ادامه گفتگو در نوبتهای بعدی وبررسیه
ابعاد مختلف ماجرا. وبعد از اون مشورت با یه دوست دیگه که مهمترین گره این ماجرا
رو برام باز کرد. از اونجا بود که این ماجرا ازمرحله فکر به طراحی رفت و برای
اینکه بتونم نتیجه مطلوبتری از طرحم بگیرم تصمیم گرفتم امکاناتم روافزایش بدم
وافزایش امکانات یه وقفه ناگزیر یکساله درپی داشت. تو این یکسال میتونم بگم فقط
بررسیهای ضمنی کردم که مثلا وقتی اسباب آماده شد بدونم از کجا باید شروع کنم. اسفند
89 که شد آمادگی به دست اومد ولی برای انجام کار کم تحرک بودم وافتاد به سال نود
واز طرفی میدونستم زیاد هم وقت ندارم و هر چقدر معطل کنم فرصت سوزی میشه و بهترین
نتیجه درکوتاهترین زمان حاصل میشه. تحرکاتم رو درفروردین واردیبهشت به حداکثر
رسوندم درحالی که درهمین مدت با درنظرگرفتن بعضی تواناییها وبرخی رایزنیها وتقبل
مقادیری ریسک تونستته بودم دوسه تا فرصت طلایی بدست بیارم که خوشبختانه تونستم از
همشونم استفاده مطلوب ببرم. واما همه اینا که تا اینجا گفتم یه طرف و لطف خداوند
هم یکطرف. آقا؛ آبجی؛ توی همه این اتفاقا که تا قبل از این نوشتم لطف خدا جاری
بوده خب، وقتی نوشتم اسفندوفروردین واردیبهشت خیلی وقت نداشتم پس چطور یه سال قبلش
وقت گذشت وهیچی نشد؟؟؟ بعله؛ بنده در طراحیهام با توجه به برخی مسائل وتحلیلهای
ساده وهمگانی ومشاهدات شهروندی پیش بینی کردم اون یکسالی که طول میکشه امکانم مهیا
بشه، گذشت زمان تاثیری در طرح من نمیگزارد وبعد بازم توسط همون تحلیل ومشاهده وکشک
احساس کردم اگه نجنبم اینبار از کفم میره. لطف خدا باعث شد هردوتا پیش بینیه من
نزدیک به صددرصد درست ازآب دربیاد. لطف خداباعث شد اونجا که رفتم به طرف فرصتهای طلایی
به دربسته نخورم و هر چی فکرکرده بودمو بدست بیارم. اگه لطف خدا نبود که یهو
میدیدی تو این مملکت گلوبلبل همه رویاهام دود میشد میرفت هوا.  با اینهمه این لطفا که گفتم اونی که نوشتم  "لطف خداوند هم یکطرف"  نیست؟!؟ چرا که اونارو فکر کرده بودم، مشورت
کرده بودم، ریسک کرده بودم، حرکت کردم وبهش رسیدم؛؛ ولی اینیکی رو خداوند لطفی به
من کرد که فکرشو که نمیکردم هیچ، حتی به خوابمم نمیدیدم؛ جوری که برا هرکی تعریف
کردم، حسوداش از حسودی ترکیدن ودوستداران از خوشحالی. واون لطف عبارت بود از
قراردادن یک آدمی برسرراهم (در مرحله نهائیه ماجرا) که چنان با گوشه های سوهان
نخورده ونوک تیزوبُرنده پروژه من کنار اومد (عمرأ اگه کس دیگه ای جای این آدم بود
قبول میکرد) که اون شخص ثالث که تو مجلس بودو خودشم تازه اینکاره بود بهش گفت
فلانی: اینجور که تو با این بابا راه اومدی اگه بازم هست ماهم هستیم{به جان خودم}.
اونم برگشت گفت: نه حاجی، آخریش بود، دیگه نیست. اینم بگم، همه اینا که گفتم درست
ولی تا بخواد این ماجرا به نهایت نهائیه خودش برسه زمانی طولانی درپیش است وتا
پروژه به 100% برسه طول داره.

پس چی میگی این همه داری جیغ جیغ میکنی
(منظورش منم)؟

ما کارمونو محکم کردیم وبه مرحله ثبات
رسوندیم، انگار کن که ما یه سدّی توکوه ساختیم؛ خب ما سدمونو ساختیم ولی آب نداره
که؛ یه دیوار بتونی بین دوتا دهنه کوه چه فایده داره. بعله الان توش خالیه وبی ثمر
منتها از این به بعد هر چی بارون بیاد میره پشت سد ما، اونوقتیَم که پر شد هم برق
میده هم آب میده هم نون میده. وما از اون سد وبرکاتش برای همیشه میتونیم استفاده
کنیم مگر اینکه خدای نکرده تو زندگیم زلزله بیاد که اونم البته باید ریشترش زیاد
باشه چون معمولا سدارو پُرریشتر میسازن.(انشاءالله).

این از این.

واما ماجرای دوم:

اگه ماجرای اولی رو نوشتم تثبیت کننده
وتکیه گاه، این دومی رو باید بگم تعیین کننده وهدف؛ یعنی اگه راه رو درست رفته
باشم زدم به هدف. قصد ندارم بیشتر از این راجع بهش بنویسم که البته بعضیا هستند در
حالی که من نمیدونم چی از دهنم دراومده و چقدر دراومده وکِی دراومده؛ میبینم
خودشون جلو جلو باخبرن. تازه پیگیری هم میکنه. میبینی تورو خدا.

بزار ببینم سال نود دیگه چه خبر بوده.

آخرین باقیمانده از دوستان لاگیمو هم
در سال نود از دست دادم. اشتباه نشه، دوستان وبلاگی همچنان هستندو عزیز. ویه
سریشونم دیگه نیستند. اما از بروبچه های وبلاگی کسانی بودند که از صفحه مجازی پا به
دنیای واقعیه من گذاشتند، هرچند کوتاه؛ مثلا یه دوستی بود که فقط یکبار اونم به
مدت حدود یه ربع بلکم کمتر تلفونی باهم صحبت کردیم وحتی فکر میکردیم وقتی اومد
تهران همدیگه رو ببینیم ولی هیچ وقت نشد که بشه؛ از این گروه تعداد بسیار اندکی هم
بودند که از دنیای واقعیه من پا به زندگیه خصوصیه من گذاشتندو مخصوص شدند؛ چه
بسیار زمانها که ما درکنار هم بودیم (تصویری یا صوتی. ازهمین نزدیکی یا در دوردست).
و او آخرین بازمانده از آن گروه اندک بود که همانند دیگرانشان رفتو خاطره شدندو
جای پایشان را در زندگیَم جا گذاشتند. خب دیگه، دنیا معمولا همینجوری بوده؛ هر
آمدنی را رفتنی همراهی میکند وچه رفتنها که بی بازگشت می آیند. گاهی اوقات دلم
براشون تنگولی. اما میدونم که نباید برای برگردوندن اونروزها کاری کنم. بعضی را
بدلیل گذشته وبرخی به خاطر آینده.

نود دیگه چی:

از نظر شغلی به نسبت سالهای گذشته سال
پرکارتری داشتم. سعی کردم کاری ترم باشم. بزرگترین ضرر مستقیم مالی در شغلم روهم
همین آخر سال نودی دادم.

دیگه جونم براتون بگه:

دوچرخمم دزدیدن؛ نه، خدایا، دوچرخمو 89
دزدیدن ولی تلویزیونو 90 دزدیدن.

یه چیز خوبم براتون پیدا کنم بگم دیگه
آخریش باشه:

آهان: نوروز سال نودم رفتیم شیراز.
جاتون خالی سفر کم دردسر ونسبتا راحتی داشتیم. با بنزین صد تومنی. یه عالمه گلیم
وجاجیم و تنچه خریدم باخودم آوردم. کلی جاهارو دیدن کردیم از جمله حافظیه.

خب 
دیگه؛ اون اولش که داشتم مینوشتم یازدهم بود والان بامداد شونزدهمه یعنی
بامداد که چه عرض کن صبح شده دیگه. من آلارمه رادیومو برا شیش تنظیم کردم، سه ربع
پیش صداش دراومد زدم تو سرش گفتم بخواب بابا خودم بیدارم. نترسید بابا من ساعت 6
بیدار نمیشم که؛ یعنی بیدار میشم؛ ولی بعد که خودش خاموش میشه دوباره خوابم میبره.
خلاصه اینکه نمیدونم کِی براتون اینو میفرستم رو آنتن! اونو دیگه خودتون میتونید
بخونید.

اول میخواستم راجع به سال نودویکم یه
چیزایی بنویسم، اصلا برا همینم اسمشو گذاشتم 1391 ولی وقتی برای سال نود روده
درازی شد دیدم بقیه رویام دیگه اینتو جا نمیشه، گفتم باشه برا بعد.

بازم سال جدیدو بهتون تبریک میگم.

تا درودی دیگر بدرود.


 
راه ورسم اهلی کردن
ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳٩٠ : توسط : بَـر باد

شازده کوچولو گفت:
"اهلی کردن "یعنی چه؟

روباه گفت: این یک چیزی
است که از یادها رفته .یعنی "به کسی دل بستن".

ـــ "دل بستن" ؟

روباه گفت:بله.تو هنوز
برایم جز پسرکی سراپا شبیه صدهزار پسرک دیگر نیستی و من به تو احتیاجی ندارم.تو هم
به من احتیاجی نداری.من برایت جز روباهی شبیه صدهزار روباه دیگر نیستم.اما اگر مرا
اهلی کنی به هم محتاج می شویم.تو برایم در دنیا یکی یکدانه خواهی شد و
من برایت در دنیا یکی یکدانه
...

اگر مرا اهلی کنی مثل این
است که نوری به زندگی ام بتابد.صدای پای تازه ای پیدا می شود که با صدای پای
دیگران فرق دارد
.اگر پی دوست می گردی اهلی ام کن.

شازده کوچولو گفت :چه باید
کرد؟

روباه گفت:باید
صبور باشی
...من زیرچشمی نگاهت می کنم و تو خاموشی.زبان
سرخط سوءتفاهم هاست
...اگر قرار است ساعت ۴ بیایی

خوشبختی من از ساعت ۳ شروع می شود.هر چه ساعت پیش می رود من خوشبخت و خوشبخت تر می
شوم.سر ساعت چهار هیجان زده ام و قرار و آرام از کف می دهم.قیمت خوشبختی را به جان
خریدارم.اما اگر بدون قرار بیایی هرگز نمی دانم در چه ساعتی سراپا چشم انتظارت
باشم...باید آیینی برقرار باشد.

روباه گفت:آدم ها این
حقیقت رانیز از یاد برده اند اما تو از یاد نبر : تو برای
همیشه مسئول آنچه اهلی کرده ای هستی
.

 

-----------------------------------------------------------------------------------

نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 7:21 بعد

از ظهر توسط آرام

اینوهمین تازگیا تو بلاگ کروکدیل
احساساتی که همین ارام خانوم باشند خوندم. خیلی با گوشه دلم بازی کرد. اخه بین منو
موضوع این نوشته ارتباطی هست.

میدونی بالاخره ادمیزاد بنابر شرایط احساسیش یا کاریش یا همینجور
الکی یا هرچی با یه ادمیزاد دیگه اشنا میشه و میشن دوست. بعد از مدتی شاید بازم به
هر دلیلی ممکنه از هم دور بشن وحتی دوستیشون از هم بپاچه.

اگه بگم این اتفاق برا هممون
افتاده احتمالا بیراه نگفتم ولی اینو دیگه مطمئنم که هممون درکش میکنیم.

خب،، بر این اساس کسی بوده که من
باهاش دوست بودم و حتما هم الان دیگه رابطه ای بینمون نیست. ایا میشه گفت من اونو
اهلی کردم ؟ یا اونم منو؟

مشکل سر مسئولیتست. حالا که دیگه
رابطه ای باهم نداریم ایا میشه گفت من مسئولیتم رو درست انجام ندادم. با اونسر
رابطه کاری ندارم، این که ایا اونم مسئولیتش رو درست انجام داده یا نه دغدغه من
نیست. این مشکل من با شخصیت خودمه نه دیگری.

اصلا چیزی که روباه گفته جزو اون
نکاتی هست که بشه تو زندگی واقعی پیگیری کرد؟. متاسفانه من قبل از اینکه این
متنو بخونم این درگیری رو با خودم داشتم وحالا توی بلاگ ارام جملازیسیون شدشو پیدا
کردم.

این که یه نفر بوده و دوستی ای
بامن داشته و بعد از مدتی دیگه نبوده ودوستی ای در کار نمونده نمیتونه مسئله
اشتغالزایی برای ذهن من باشه بخصوص اینکه من بی صداقتی از خودم نشون ندادم وادمی
هم نیستم که چیزی رو گردن بگیرم.

اما وقتی تعداد بوده ها بیش از
یکنفره کمی سخت میشه خودمو تبرئه کنم.

وقتی بعداز مدتها زنگ زد و گفتم :
((سلام به بی معرفت ترین دختر دنیا)) ودر جوابم گفت: ((این تویی که بیمعرفت ترین
پسر دنیایی)). حقیقتا انتظار شنیدن یه همچین چیزی رو نداشتم. به معنای واقعیه کلمه
جاخوردم. در حالی که اون خودش انقدر ادم مغروری بود که اجازه نمیداد من بهش نزدیک
بشم.

وقتی گفت: ((از فلانی حرفهایی رو
شنیدم که مال من بود)) در حالی که دوستیه ما ازمدتهای بسیارطولانی  کم اثرو بی رمق بود.

وقتی سمس داد: ((ازت هیچی نمیخوام.
دیگه هیچی نمیخوام)) در حالی که بعد از اون ماجرا که بینمون پیش اومد حتی فرصتی
برای دفاع از خودم بهم نداد.

وقتی کوه عصبانیتش رو روی من خالی
کرد بخاطر اینکه منو انقدر مغرور میدونست که در شرایط ویژه وانزوا طلبانه ای که
برای خودم بوجود اورده بودم بهش زنگ نزده بودم وبااینکه که بیمار بوده وبه من
احتیاج داشته من در کنارش نبودم. در حالی که از شرایط ویژه من خبر
داشت ومن از بیماریه اون بیخبر بودم تا شرایط ویژمو براش بشکونم.

بله ممکنه و حتما کار منم بی اشکال
وشسته رفته نبوده ولی به هر صورت من توانائیه اینو که خودمو در این موارد مقصر
ندونمو دارم. اما ایا بر اساس نوشته ای که در بالا اوردم من در برابر اون احساسی
که اهلیش کردم،،  مسئولیتم رو انجام دادم؟
ایا وقتی مقصر نباشم دیگه مسئولیتی هم ندارم؟ نمیدونم.

این اون چیزیه که با گوشه دلم بازی
میکنه.

و من نمیدونم.

 


 
پس از سالها 1
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳٩٠ : توسط : بَـر باد

خب دیگه.

وقتی زندگیه یه آدمی انقدر آروم و ساده میگذره که کوهنوردی
هیجان انگیزترین قسمتش میشه، پس چیزی برای تعریف کردن نداره جز کوهنوردیش.

بازم هوس کوه زد به سرم. 2-3 هفته پیش که رفتم کولکچال مزش
هنوز زیرزبونم بود. بازم رفتم مغازه، ایندفعه کمپوت هلو گرفتم جای گیلاس(نوشتم
کمپوت یادم اومد دیروز دکتر بهم گفت یه چیزایی رو نخورم که یکیش کمپوت بود، یادم
رفته بود کمپوت رو تو لیست مُحرَمات بنویسم. الان میرم مینویسم). چندتا شکلات
کاکائویی(کاکائو هم گفته نخور) از اونجایی که گفته بودم چایی خور نیستم تصمیم
گرفتم ایندفعه نسکافه رو امتحان کنم ببینم چه جوریه، پس دوتا هم پودر نسکافه
خریدم. یه سمس دادم به یکی از دوستام که اگه پایَس بیاد باهام که جواب نداد. صبح
حدودای ساعت 5 بیدار شدم، متاسفانه ماشین رو یکی دیگه رزرو کرده بود ومجبور بودم
با تاکسی برم، درنتیجه بدون عجله وسرفرصت مشغول شدم. صبحانه خوردمو نسکافه رو
آماده کردمو وسایلو جمع کردمو حرکت کردم. یه اتوبوس "بیارتی" تا مترو
دروازه دولت، قطار مترو تا ایستگاه قیطریه، تو قطار که بودم فکر کردم حالا که
ماشین ندارم به جای کلکچال میتونم جای دیگه ای برم، اخه میدونی وقتی ماشین داشته
باشی کولکچال راحت تره، جاپارک زیاد داره. سالها بود دربند وشیرپلا نرفته بودم.
دربند رو انتخاب کردم. از ایستگاه قیطریه هم یه تاکسی تا خود میدون دربند که
اصطلاحا میگن "سرِبند" دوهزار تومن ناقابل هم پول گرفت که باعث قلقلکمان
شد.

دقیق یادم نیست ولی شاید حدود 4 سالی بود که دربند نیومده
بودم. گمونم اخرین بار با فلانی اومدم که تله سیژ هم سوار شدیم و همون اوایل مسیر
کنار رودخونه نشستیم. اما مسیر شیرپلا رو که خیلی سال بود نرفته بودم. برای اطلاع
اون دسته از دوستان که نمیدونند عرض کنم که منطقه کوهنوردی دربند به 3 مسیر تبدیل
میشه که اصلیترینش به پناهگاه شیرپلا میرسه، این مسیر یکی از 5یا6 مسیر اصلیه
کوهنوردی در تهران هستش. مقداری از ابتدای مسیر رو که طی کردی (هنوز کناررودخونه
ای) دست چپ یه دوراهیه کمرنگی میبینی که خیلی به چشم نمیاد، اینجا رو تو ذهنت نگه
دار. جلوتر که میری، هنوزم درابتدای راهی ولی دیگه از رود و دره خارج شدیو میشه
گفت دیگه افتادی تو کوه، یه دوراهی درستو حسابی هست که تابلوراهنما هم داره. سمت
راستی میره برا همون شیرپلا که گفتم و چپیه میره برای دره اوسون (این چپوراستا که
برات مینویسم اگه ذهن علاقمندو حلاجی داشته باشی بعدا که داری سرگذشت امروزمو
میخونی درست حالیت میکنه چه مصیبتی کشیدم تا خودمو صحیح وسالم از کوه بیرون
اوردم). مسیر اوسون یه مسیر نه اصلی نه فرعیه که نسبتا سرسبزم هستو جاهای دنجی هم
برای اُتراق کردن داره، اخرشم میرسه به اِسپیدکَمَر، اخرش که رسیدی یا باید بری به
راست تا برسی به شیرپلا، یابری به چپ تابرسی به ایستگاه5 تله کابین توچال. اون
دوراهی کمرنگه بود که گفتم، اون یه مسیر کاملا فرعی هستش که بازم اولاش سرسبزو
رودخونه وجالبه ودرادامه به احتمال فراوون برسه به ایستگاه5.

گفتم که چندساله دربند نیومده بودم، چندینبارم که قبلش
اومده بودم از مسیر اوسون رفتم نه شیرپلا.

القصه: امروز مقصد شیرپلا بود. سختیه راه وزمان ومسافت خیلی
توذهنم نبود یعنی درحقیقت چیزی که تو ذهنم مونده بود (از قدیما) کمتر از واقعیت
بود. وهرچند که دلم میخواست مثل کولکچال همه مسیر رو بدون استراحت طی کنم ولی وسط
راه خسته شدم، یعنی دیگه نزدیکای آخراش بود، یه سایه پیداکردمو حدود 20-30 دقیقه
ای استراحت کردمو یه لیوان نسکافه و یدونه گلابی خوردم. بعدم ادامه دادم تا رسیدم به آبشار
دوقلو و پناهگاه. یه چندتایی عکس از آبشار ومنطقــَش گرفتم خودمم تو یکی دوتاش
جادادم. ادامه دادن به مسیرو گذشتن از مناطق وگوشه های مختلف خاطرات آدمو زنده
میکنه. اون رستوران آخره قبل از پناهگاه که یاداور اولین دفعه اومدنم به شیرپلاست
با اون 3 تا دوستم. میدونی مال چند سال پیش میشه؟ خیلی سال؛ شاید حدودای 10 سال یا
بیشتر؛ عکس دارم از اون روز. یا اون یال آخر، اوندفعه که با حامد بودم، اون پسره
که میدوید تعادلشو از دست داد با دو رفت تو دَره و با سر از صخره افتاد پایین ؛
فکرشو بکن، ممکن بود اونروز شاهد مرگ یه جوون باشیم، یکی از رفیقاش که دره رو
میرفت پایین تا ببینه چه بلایی سرش اومده میگفت: چه غلطی کردیم، حالا جواب مامانشو
چی بدیم. (جواب مامان. یه روزی توی همین کوههای اطراف تهران منم تو دلم گفتم حالا
جواب مامانشو چی بدم. چه روزی بود اونروز) ولی با اینکه موقعیت خطرناکی بود پسره
فقط زخمای سطحی برداشته بودو خیس شده بودو وترسیده بود. راستی حامدم دوسه هفته پیش
عروسیش بودا. (این دوسه هفته پیش حدودا اولای برج هفت میشه). میدونی؟ شیرپلا مثل
کلکچال جای وسیعی برای نشستن نداره و چندان امکان بساط کردن و لنگرانداختن نیست.
یه محوطه 15در20 متری که عُمدتا هر کسی بعد از خستگی در کردن اونجا رو ترک میکنه.
منم یه جا روسکوهای کنار دیوار گیر آوردمو نشستم. اونجا بود که بعد از استقرار به
کمپوت حمله ورشدم. چون تو سایه دیوار بودمو  یکمی سرد بود پتومم پیچیده بودم دورم کفشارم
دراورده بودمو یه چنبره مَشتی برا خودم زده بودمو اطرافو سیر میکردم. یه گروه دختر
پسر در حدود 15-20 نفر که احتمالا دانشجو بودن کمی اونورتر نشسته بودن. چقدرم
سروصدا میکردن. خداییش وقتی از بیرون نیگاه میکنی اونوقت درک میکنی بعضی از این
پسرا تو جمع که قرار میگیرن مخصوصا وقتی دختری هم تو کار باشه چقدربرای جلب توجه خودشونو
میندازن وسط واز همه جاشون مایه میزارن؛ شکلک درمیارنو جفتک میندازنو ایده های
خلاق از کجاشون درمیارن؛ بعدم خودشون به ایدشون میخندن؛ تا بالاخره  به اوج اعلای چــِندش برسن و واقعا میشن مصداق
"کاشکی دوقلو میشدی" که مامان من قبلنا به من میگفت. اما انگاری بیشتر
اوقاتم موفق میشن چون یه چند تایی از دخترا مثل مرغی که میخواد خروس آیندشو انتخاب
کنه بربر نیگاشون میکنن و من دیگه از دلشون خبر ندارم که بدونم چه غنجی میزنه یا
چه آرزوهایی با خروس روبرویی که به چشم خانوم بیشتر به قرقاول میزنه رو ترسیم
میکنه ووقتی هم چشماشو میبنده از خدا دخترمیخواد یا پسر؛ از اینجاش ولی خبر دارم
که فردا تو دانشگاه برا اون دخترایی که جلسه کوهپیمایی رو از دست دادن تعریف میکنن
که فلانی چقدر همه رو خندوند و مجلسو گرم کردو اگه نبود به هیشکی خوش نمیگذشت.
خب؛؛ حالا یه سری بزنیم به روبرو! آقایی که نمیدونم ضبط خونشونو آورده؟! چی آورده
که صداش به اون بلندیه و آهنگ میزاره و جوونا رو دعوت میکنه بیان وسطو برقصن. بالاخره
برا هر دعوتیم که یه سری لبیک گو از قبل آمادن ودنبال آب میگردن. انگار که تو این
جمهوریه اسلامی همه چیمون جفتوجور شدو فقط قر کمرمون مونده که اونم اگه یه جا پیدا
کنیم بریزیم دیگه حله. بندری میزاره میگه بندریاش بیان، کردی میزاره میگه کردیاش
بیان، ترکی میزاره عربی میزاره. خداییشم غیراز یه نفر که ترکی بلد بود برقصه بقیه
رقاصا بقیه آهنگارو همه رو یه مدل میرقصیدن، البت بغیراز باباکرم. بابا کرمو هرکی
رقصید بلد بود. به گمونم ایرانیا همشون یه ژن باباکرم تو اژنانشون دارن. یه پیرمرده
هم بود اونجا که از تکون دادن خودشو بی نصیب نمیذاشت وبه تناوب با عصاش میومد وسطو
موجبات انبساط خاطر حضار روفراهم میکرد.

 خلاصه یه یک ساعتی بدین منوال خستگی
در کردیم وجرس فریاد میدارد که بربندیم محملها.


 
ملخ دریایی
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳٩٠ : توسط : بَـر باد

امروز (10/7/90) داشتم خونه ناهار
میخوردم. ساعت حدود 3- 30/3 بود. یکی از کانالای تلویزیون داشت قصه های مجیدو نشون
میداد، همون داستانش که میخواست میگو یا به قول بی بی ملخ دریایی بخوره تا فسفر
مغزش زیاد شه و معلمش دعوتش کرد خونشونو ناهار میگو بهش داد.

القصه: یادم افتاد اون که مجید بودو بچه مدرسه راهنمایی
بودو اونجا اصفهان بودو ماجرا مال 10-15 سال پیش بود، من خودم که حالا برا خودم
خودی شدم تا همین دو سه سال پیش میگو نخورده بودم.

چند سال پیش داشتم با یکی از دوستان حرف میزدم نمیدونم چی
شد صحبت میگو شد. اون چی گفته بود که من چی گفتم یادم نیست ولی یادمه بهم گفت:

) یعنی تو تا حالا میگو نخوردی؟

+ نه، نخوردم. مگه تو خودت چند بار میگو خوردی؟

) احتمالا گفته: به اندازه موهای سرت ( من کچل نیستما).

اگه میگفت مامانم از بچگی به جای بیسکویت بهم میگو سوخاری
میداده من که باور میکردم، خداییش کلاس کارشون بالا بود. حالا اینکه با اون کلاس
کاریش چه جوری دوست من بوده جزو عجایب هفتگانه جهانه.

یه روز دیگه با یه دوست دیگه ای رفتیم رستوران.  تو منوش میگو هم داشت. هم سوخاری، هم کبابی.
بهترین فرصت بود که میگو خوربشمو کلاس خودمو ببرم بالا. از رفیقم پرسیدم این
میگوها چه جوریاست؟ گفت من هردوتاشو خوردم وخوبه. فهمیدم این رفیقمم از اون با
کلاساشه ها،
(یادم باشه بعدا بابت دوستان کلاس بالام به خودم افتخار کنم). گمونم
سوخاریشو شفارش دادم.

بالاخره میگو رو آوردن گذاشتن جلو ما. نمیدونم 4 تا بود،
5تا بود، با این که خوب یادم نمیاد ولی جرات نمیکنم بگم 6تا بود. آقا جهنمو ضرر تو
بشقاب ما شیش تا میگو بود با چنگال!!! نه قاشق چنگالا؟؟؟ کله گوسفندو دیدی تو کله
پزی که دندوناش روشه، چنگال میگوئه هنوز روش بود. به گمونم از رفیقم پرسیدم چون عقل
خودم که به این چیزا قد نمیداد، پرسیدم این پنجولاشم باید خورد. گفت نه. یه ذره
خیالم راحت شد. این از مشکل اول که حل شد. حالا مشکل بعدی؛ اینو حالا چه جوری
میخورن. خوردنش حالا هیچی ولی آخه کجای منو این شیش تا  ملخ پر میکنه. خیلی یادم نیست نون اونجا بود؛
نبود؛ اما احتمالا بود ومنم خوردم؛ کلا من نون خورم مَلـَـسه؛ هر وقتم میرم مرغ
سوخاری بخورم دوتا نونم اضافه میگیرم. به هر حال ما خوردیم. چشمامم مثل مجید  نبستم. خوب بود به نظرم؛ ولی نه اونقدر که به
این زودیا دلم براش تنگ بشه و اما از اونجا که خدا اونشب برای ما خواست؛ که هم
میگو خور بشم و هم سیر از در رستوران بیام بیرون غذای رفیقمم من خوردم! ماهی سفارش
داد بدون برنج ولی خیلی کم ازش خورد بقیشو من فرستادم تو خـَـندَق. خلاصه یه شام
دریایی اونشب ما خوردیم.

یه بار دیگه هم میگو خوردم. بگو کجا؟ پارسال که با اون
دوستم از بندرعباس میخواستیم بریم بندرلنگه، وقت ناهار تو ترمینال بندرعباس بودیم
وتا حرکت اتوبوسم مقداری وقت داشتیم. پیدا کردن غذا اونجا کار راحتی نبود. من با
این که سربازی رفتم و ادعام از این حرفا بیشتره ولی بازم نتونستم از ساندویچی های
تو ترمینال چیزی برای خوردن بگیرم. یه مغازه اونجا بود داد میزد ماهی، میگو. مشورت
کردیم وقرار شد بریم میگو. بالاخره هرچی نبود میگو وماهی مال همونجاها بود دیگه.
یه مغازه کوچولوی 10-12 متری بود که چند تا صندلیو میز پشت مغازه گذاشته بودن که
توی راهرو میشد. آشپز یه پیرمرد بود که یه گازپیک نیکی داشت؛ یه ماهیتابه هم روش
وماهیو میگو توش سرخ میکرد. دوپرس برنج اندازه یه کفدست براما آورد؛ تو دوتا پیش
دستی هم میگو. میگوش مثل اوندفعه درسته نبود ودر حقیقت تیکه های گوشت بود. منم که
کلا از اون فضا خوشم نیومده بود به رفیقم گفتم:

) حالا از کجا معلومه میگو باشه.

+ میگوئه دیگه.

) آخه فلان جا خوردم اینجوری نبود.

+ خب اونجا میگوهاش درستو حسابیه اینجا ته مونده تور ماهی
گیریشونو میارن به خورد خلق الله میدن.

 دوباره یه غری زدمو
اینبار گفت:

+ بخور مزه میگو میده.

) مگه توتاحالا خوردی؟

معلوم شد یه سالی یه جایی یه میگویی خورده.

) برو بابا حالا واسه ما میگو شناس شده.

شروع کردم به خوردن. چشمتون روز بد نبینه؛ اولین لقمه رو که
گذاشتم دهنم نزدیک بود بالا بیارم. به زور نوشابه دادمش پایین. چاره ای هم نبود
باید میخوردم. به کمک همون نوشابه مشغول خوردن شدم، البته با دوتا نوشابه. تموم که
شد وداشتم میرفتم بیرون یه پسره مال مغازه بود که اومدنه یه خوشوبشی سرهمین
ماهیومیگو باهم کرده بودیم؛ ازم پرسید چطور بود؟ یه مکثی کردمو نمیخواستمم بگم بد
بود؛ گفتم واسه امتحان بد نبود ولی ارزش دوباره خوردن نداره.

اینم از داستان میگو خوردن بربادی.


 
مردی برای تمام فصول. پایان.
ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳٩٠ : توسط : بَـر باد

اول از همه قرارگاه.
(قرارگاه همون دستشویی خودمونه که از همون زمانای پسرداییم چون محل آروموقرارمن
بود و رفتو برگشت بهش سرمیزدم اسمشو گذاشتم قرارگاه. فقطم مال همون پارک جمشیدیه
اسمش قرارگاهه ها نه جای دیگه). آروم که گرفتم به حرکت ادامه دادم. رسیدم کجا؟
پایین باغ سنگی(همون اول مسیر کوهنوردی). یخ شکنا رو بستم، هدفون رو گذاشتم گوشم،
با نوای دلنشین موزیک با قدمای کوچیک وآهسته افتادم تو مسیر. از همیشه سرعتم کمتر
بود به طوری که بیشتر از 2ساعت طول کشید تا به ایستگاه 4 رسیدم، درعوض هیچگونه
استراحت وتوقفی درمسیر نداشتمو یه کَله تابالا رفتم.

زمین تماما برف گرفته
بود. دفعه قبلی که اومده بودم(توهمین زمستونی) که برفم اومده بود، خیلی از جاها
برفا آب شده بود و بعضی جاهاش دوباره یخ بسته بود، ولی اینبار نه آب بودونه یخ،
همش برف بود که زیر پای کوهنوردها کوبیده شده وحال خوبی به آدم میده. هر چی هم
بالاتر بری، دست نخورده تروتمیزترودلرباتر. اون آخرای مسیر دیگه به اندازه 2 نفر
که از کنار هم رد بشن راه بود. حالا این موزیک تو گوش منه، بعضی آهنگهاهم یه نشاطی
توش هستو آدمیزادو مجبور میکنه باریتم قدم برداره(طبل بزرگ زیر پای چپ). امت هم که
نیگا میکنند. نه که خیلی حالتم عجیبو غیرطبیعی باشه ها، فقط یه کم قدم برداشتنم
موزون بود همین. دیدم ملت حواسشون پرت میشه یکی دوبار خواستم بی خیال این وزن
القدم بشم، اما یه اصطلاحی من دارم که مال همون زمانای پسرداییمه که همیشه هم به
اون میگفتم. میگفتم: چیزلق مردمم کرده. این دفعه تودلم گفتمو بیخیال بیخیال شدن
شدم، وهمونجور وزین به راه خودم ادامه دادم.

رسیدم به ایستگاه چهار.
همه جارو برف گرفته. جایی برای نشستن 
نیست. نیمکتها همه زیر برفن. جاهایی که مردم زیاد رد شدنو برفا فشرده شده
تا نشیمنگاه چندتا نیمکتی که سرراه بودن ارتفاع برف پایین اومده. اگه جایی که کسی
تاحالا نرفته پابذاری 50-60 سانتی فرومیری. اون بالاش که درخت داره رو که بسته
بودندو نمیشدبری. خلاصه یکی ازهمون نشیمنگاه ها که زده بود بیرون رو پیدا کردمو
دستکشامو از دست دراوردم انداختم زیرمو(که برف شلوارمو خیس نکنه) زیر آفتاب درخشان
زمستونی نشستم. بعد از اون یه کله بالا اومدن و خسته شدن اول یه جای نسبتا خوب
برای نشستن خیلی حال میداد که داشتم بعدش یه کمپوت گیلاس "درخودبازشو"
میچسبید که اونم داشتم. فکر کنم همونجوری نشسته یه چرتی هم زدم. کاپشنمم دراورده
بودم انداخته بودم رو دوشم. حالا دیگه نوبت چایی بود. ولی بعداز اون کمپوت آبدار
وخنک خوردن چای برای منی که کلا چای خور نیستم لطف چندانی نداشت، اما دلمم نمیومد
اون زحمت درست کردنو سنگینیه آوردنشو همینجور دست نخورده برگردونم. یه گروه از
جوونا اومده بودن نزدیکای من که یه پیرمرد باحالی باهاشون بود. نشونش کردم که یه
چایی بهش بدم بخوره. درست یادم نیست که خودش اومد طرف من یا داشت رد میشد من صداش
کردم ولی الان که فکر میکنم گمونم اینجوری بود که اومد به من گفت یه کم جابده منم
کنارت بشیم. آره گمونم، مشکل زیرانداز داشتند، یادمه یکیشونم میگفت اگه به من گفته
بودید زیرانداز داشتم میاوردم، گفتم که برف همه جارو پوشونده بودو جایی برای نشستن
نبود آنچنان. آخرشم رفتند تو سالن. خلاصه پیرمرده اومد کنارمن نشست، البته روی
پشتیه نیمکت، یعنی من پایین بودموتکیه داده بودم به پشتی واون در حقیقت یه پله
بالاتر از من نشست، یادتون نره که پایه های نیمکت کاملا تو برف بود وزمین از 50
سانت بالاتر شروع میشد. بهش گفتم اگه لیوان داشته باشی یه چای داغ بهت میدم.
گفت الان میگیرم. یکی از جوونا رو صدا کردو یه لیوان ازش گرفت. براش چایی ریختم.
شروع کردیم باهم حرف زدن. از این که چندتا از این گروه ها داره و میارتشون کوه(منظورش
همون جوونا بود). یه کمم بحث اجتماعی سیاسی کردیم آخه اون روز یه مناسبت تقویمی
داشت بحث هم از همین جا درگفت. البته بحثیم نبودا، سروتهش چندتا جمله بیشتر طول
نکشید، جنبه جدی هم نداشت. چاییشو که خورد گفتم میخوای یکی دیگه هم بهت بدم. گفت
نه. گفتم تعارف نکن زیاده واگه خواستی بگو. چند لحضه بعدش گفت: گفتی چایی داری؟
یکی دیگه براش ریختم. بعدش اونا رفتند تو سالن. بالاخره یه چای هم برا خودم ریختمو
با شکلات خوردم. بعد از کمی نشستن بساطمو جمع کردمو یه قدمی تو محوطه زدمو برگشتم
پایین. تو راه برگشت از شانس خوب شما خبر خاصی نبود،  همونجور آهسته ولذیذ خودمو رسوندم پایین، فقط یه
خانوم بسیارجوونو خوش قامتی(بعضی از دوستان بلاگ میدونن من به چی میگم خوش قامت)
که لباسای رنگ روشنی هم پوشیده بود داشت خیلی آهسته وقدم مورچه ای میومد بالا. دیگه
نزدیک آخراشم بود. این خانوم رو وقتی پایین جلو باغ سنگی داشتم یخشکنامو میبستم دیدم،
با دوتا آقای میانسال بود که داشتند یخشکناشو براش میبستند، همون موقع هم این
خانوم توجه منو جلب کردا منتها فکرکردم اینا باهمند. توراه برگشت که دیدمش گفتم  ای دل غافل،  دیدی؟؟  این
که تنهاست، منم که تنها بودم. دیدی لطف همقدم شدن با یکی از زیباییها رو از دست
دادم. اما دیگه کار از کار گذشته بودو حسرت خودن بیفایده.

پایین که رسیدم بعد از
کمی نشستن جلو دریاچه ماشینکمو سوار شدم و اومدم خونه.

از اون روز تا حالا
دوبار دیگه رفتم کوه. یه دفعه با یکی از دوستان تو بهار رفتیم دارآباد، یه بارشم
همین دیروز بود، پنجشنبه 3/6/90 که آخرین پنجشنبه ماه رمضون میشدو تنهایی زبون
روزه رفتم کلکچال، تا بالا رفتم. نگران نشید قصد ندارم براتون تعریف کنم.


 
مردی برای تمام فصول2
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ،۱۳٩٠ : توسط : بَـر باد

خب. کجا بودیم. از کوهها براتون میگفتم.

میدونی؟ اونروزی  که تو زمستون حسابی برف اومد و من رفتم کلکچال به فکر افتادم این پستو براتون بنویسم. الان میدونی کِیه؟ چهارشنبه 15/4/90 تشریف دارن. اون قسمت اولو که همون وقت شروع کردم نوشتن ولی این دومی رو همین امروز شروع کردم.

سال 89 یه دوسه تا برف مشتی اومد. منم که همش دلم میخواست یه روز از اون روزا که حسابی روی کوه برف میشینه، جُمعش که هنوز کسی نرفته و برفا دست نخوردست برم کوه وحالشو ببرم. یادمه یه بار برف حسابی اومد و دلم میخواست برم ولی نشد، احتمالا تنبلی کردم. تا اینکه اون برف سنگینه اومدو کوه که سفید شد هیچی، شهرم سفید شد. اخر هفته هم بود، یا چهارشنبه بود یا پنجشنبه. میخواستم یکیرو هم با خودم ببرم ولی آدم قابل اعتمادی که تا آخر راه بیادو وسط کار غر نزنه و نخواد برگرده سراغ نداشتم پس تصمیم گرفتم تنهایی برم.

جمعه شد. صبح زود از خواب بیدار شدم. من به اختیار خودم غیر از جمعه هایی که میخوام برم کوه هیچ روز دیگری رو صبح زود از خواب بیدار نمیشم. یه کوله پشتی مشکی دارم کوچولوئه نسبتا، فکر کنم سال 80 خریده باشمش، یه فلاسک که همین تازگیا سفارش دادم برام آوردن، پرازچای، جالبش اینجاست که چایی خورم نیستم، حال شیرکاکائو درست کردنم نداشتم، البته فکر کنم مَلاتشم نداشتیم ولی به هر حال بودن یه فلاسک چای از نبودنش بهتر بود. یه لیوان چون بالاخره ممکنه دلت بخواد از اون چایی که خِرکش کردی دنبال خودت یه لیوانم خودت بخوری. یه کمپوت گیلاسو چندتا از این شوکولات کوچولوها که دیشب خریدم. عصای کوهنوردی که اینم سفارشیه، یه سبزشم بعدا خودم خریدم گذاشتم کنارش(اولیه قرمزه) که اگه یه وقت دوستی آشنایی باهات اومد کوه اونم عصا داشته باشه، یعنی در حقیقت خودم عصا داشته باشم، چون میدونی که؟! کیفشو که براش میاری، عصارم میدی دستش که به کوهستان مسلط باشه، تازه اونیکی دستشم باید بگیری دنبال خودت بکشی، آخه ظریفن دیگه. بگذریم. یه جفتم یخ شکن برداشتم تازه اونم به همین دلیلی که الان توضیحشو دادم کردم دوجفت.

 ماشینو برداشتمو یاعلی از تو مدد.

رسیدم به سربالائیه جمشیدیه. همون اولش دوتا از این کارگرای پارک داشتن میرفتن بالا و منتظر بودن ببینن کسی میبرتشون. که قسمت من شدند. سوارشون کردم دیدم از برادرای افغان هستند، فارسی هم درستوحسابی نمیفهمند. همینطور که میرفتم بالا جای پارک برای ماشین کموکمتر میشد، ازشون پرسیدم بالا جای پارک هست؟ گفتند هست. چند بار پرسیدم، چند بار گفتند هست. خلاصه من هر چی رفتم بالاتر دیدم عمرا جا پیدا نشه، اونایی هم که از من جلوتر رفتند اون بالا دور میزنندو برمیگردند پایین. آقا پشیمون از اینکه چرا همون پایینتر پارک نکردم، ماشینای جلویی هم که هی ترمز و یکی میخواد بچپونه تو یه سوراخ ویکی دوبله پارک کنه و جون آدمو میگیرن تا برن، جای دور زدن هم نیست چون وسطم ماشین پارک کرده وباید بری اون بالاها، بالاتر از در دوم پارک دور بزنی. هرچی هم میری بالاتر برفویخ بیشتره و داستانی بود برا خودش. نزدیک درب ورودی رسیدیم، ترافیکم که شده، این دوتا هم هی این پا اون پا میکنن پیاده شن. منم گفتم پیاده شید برید دنبال کارتون. حرفی که نمیشه بهشون زدو خودشونم که نمیشه جا پارک کنمو اقلا برن به کارشون برسن. منم یه گِلی به سر خودم میگیرم دیگه، چیکار کنم!.

اگه میرسیدم به اون بالا که میشه دور زدو ماشین تو سرپایینی میافتاد بالاخره انقدر میومدم پایین تا یه جا پارک کنمو برگردم ولی مسیر باریکو برفو یخو راننده هایی که سرگیجه گرفته بودند نوید راه دشوارو مخاطره آمیزی رو میداد. اما به هر حال بدون تلفات رسیدمو دور زدم. دیگه خیالمم راحت شد که نهایتش مجبور میشم خیلی برم پایینو کلی پیاده برگردم. همینجور که میومدم پایین جلوی من یه ماشینه از پارک در اومدو منم زرتی رفتم جاش، درست کنار درب اصلی پارک. خوشحال وخندان وسایلمو برداشتمو پیش یه سمت کوه های پراز برف کلکچال.


 
مردی برای تمام فصول -1
ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٠ : توسط : بَـر باد

یادم میاد بچه که بودم هَراز چندگاهی با خانواده میرفتیم کوه. وقتی همه دست جمعی کوه میرفتیم تا اونجا که من یادم میاد میرفتیم توچال وسوار تله کابین میشدیم، از ایستگاه پنج کمی از کوهها بالا میرفتیم و یه جایی که از هیاهو وشلوغی دور باشه بساط میکردیم. اونموقعها من کودک بودم وبه نوجوانی هم نرسیده بودم وچند صحنه ای بیشتر ازاون کوه گردی ها یادم نمیاد که تازه بیشترشم مربوط میشه به زمانی که تله کابین سوار میشدیم و هیجان مربوط به اون،، مثلا یادمه که مادرم هیچوقت پشت به حرکت کابین نمینشست. یادمم میاد که بعضی وقتها هم با پدرم دوتایی میرفتیم کوه. وقتی دوتایی میرفتیم،، میرفتیم دربند وتله سیـِژ سوار میشدیم. از اینیکی فقط یک صحنه تو ذهنم هست.

اونروزا گذشتو در دوران نوجوانی دیگه نه کوه خانوادگی داشتیم ونه کوه دونفره وتا یادم میاد این روال به مدت چندین سالی ادامه داشته.

تا اینکه:

یه روز پسر داییم که از بچگی خیلی هم باهم جیک توجیک بودیم اومد گفت یه جایی پیدا کردم پارک داره، کوه داره وچنینه و چنانه. ماجرا از این قرار بود که یه روز از طرف دبیرستانشون برده بودنشون پارک جمشیدیه و کولکچال. من تا اونموقع اطلاعی از پارک جمشیدیه نداشتم.

خلاصه یه روزِ جمعه ای منو پسرداییمو داییه پسرداییم که اونم هم سنّ ماست به قصد کوهپیمایی رفتیم پارک جمشیدیه. پارکش که خیلی جذاب بود برامون، اما نکته اینجا بود که پسردایی جان مسیر کوهنوردی رو پیدا نکرد، چون اگه درجریان باشین میدونید که از یه گوشه ای از پارک یه درب هست که در حقیقت از اصل پارک خارج میشه واونجا اول راه کوهه. اونوقتا هنوز باغ سنگی که غرب پارکه و اون رستورانای بالادستش مثل کلبه آذربایجان وبالاترش کلبه ترکمن وجود نداشت وپارک همون بافت قدیمی وتوسعه نیافته خودشو داشت. آقا ما مسیر اصلی رو پیدا نکردیم و از همون کوههای بالاسر پارک بالا رفتیم اونم به امید اینکه مسیر رو پیدا کنیم. ماجرای اونروز ادامه پیدا کرد وناواردیه ما موجب سختیهایی شد وبالاخره هم مسیر رو پیداکردیم که در حقیقت میشه گفت وقتی داشتیم برمیگشتیم مسیر رو پیدا کردیم ولی به هر حال دفعه بعد که اومدیم از راه درست تا خود کُلَکچالم رفتیم.

دیگه از اونروز به بعد بود که من راه کوه رو پیدا کردمو کوهنوردی جزو تفریحات و علایق من شد. تا وقتی که هنوز با همین پسر داییم دوستیمون برقرار بود با هم کوه میرفتیم. اونزمانا مادوتا پایهء رفاقت هم بودیم غیر از کوه خیلی جاهای دیگه باهم رفتیم. از وقتی هم که اون نبود سعی میکردم با دوستای دیگه ای اگه بیان برم وخیلی وقتا هم تنها به کوه رفتم. تو این مدت نقاط دیگر کوهنوردی در شمال تهران روهم یاد گرفتم وامتحان کردم،، مثل دربند،، خب دربند رو در بچگی رفته بودم ولی تا همون اولاش نه تا پناهگاه شیرپلا، مثل دارآباد که در تمام عمرم یه بار رفتم اونجا که همون یه بارم کوفتم شد چون برای رفیقم در کوه حادثه پیش اومد. مثل گلاب دره که سرسبز ترین مسیر رو داره ودرعوض خلوت ترین مسیرم هست. مثل دره اوسون که از مسیر دربند منشعب میشه. فکرشو بکن که وقتی برای اولین بار مسیر اوسون رو میرفتم وسط کوه رسیدم به یک هتل!!! هتل اوسون. مثل دَرَکه که در انتها به پناهگاه پلنگچال میرسه، نکته جالب در مورد درکه اینه که من هیچوقت از پایین به پلنگچال نشدم و همیشه از بالا وارد پلنگچال شدم!؟! میدونی این یعنی چی؟؟ یعنی نشده که من از اِوین درکه که ابتدای راهه برم وبه انتهاش که پلنگچاله برسم،، همیشه از پلنگچال به سمت اوین درکه اومدم!!؟؟ حالا اینکه چه جوری امکان پذیره رو بعدا توضیح میدم.

هر کدوم از این مسیرها جذابیت خودشونو دارن و تو میتونی هر بار که عزم کوهپیمایی میکنی بسته به حالو هوات، به همراهات، یکیشونو برای اونروزت انتخاب کنی. مسیر کلکچال که از همه هم بیشتر مورد علاقه منه وبیشتر اوقات اونجارو انتخاب میکنم مسیریه که

 یه دوره ای صبح ساعت 6 با دوچرخه میرفتم پارک جشیدیه، 1ساعت توپارک استراحت میکردم بعد میرفتم تا کلکچال، 1 ساعتم اونجا میموندمو معمولا یه کمپوتیَم داشتم که میخوردمو میومدم پایین، دوچرخه رو سوار میشدمو سرپایینی قِل میخوردمو ناهار رو خونه میخوردم. یه دوره دیگه میرفتم دربند واز اوسون میرفتم بالا و میرسیدم به اِسپیدکَمر بعد مینداختم میومدم ایستگاه 5 توچال از اونطرف میرفتم پلنگچال, بعد مسیر درکه رو همون مسیر اصلیه پلنگچال میشه رو میومدم پایین. اینجا همون جاست که گفتم من تاحالا پلنگچالو از پایین نرفتم بالا، همیشه از ایستگاه 5 توچال رفتم که از طرف شمال، یعنی از بالا دست وارد پناهگاه پلنگچال میشه. لازم به ذکره که این اوسون و توچال و درکه سه تا مسیر کاملا جداگانه در شمال تهران به حساب میاد و اگه بخوای از میدون تجریش پای هرکدوم از این مسیرا بری تاکسیه همونجارو باید سوار شی، وباز این یعنی اینجانب بعد از صعود به ارتفاعات ازبالا عرض کوهستان رو طی میکنم واز انتهای یک مسیر دیگه هم رد میشم به انتهای مسیر سوم میرسمو ازاونجا میام پایین. به همین دلیله که صبح که میرم بالا وقتی میرسم پایین که غروب شده.


 
امشب ای ماه
ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠ : توسط : بَـر باد

 

امشب دلم حضور کسی را میطلبید

بی خواب بودم و بی تاب

دلم نمیخواست تنها بمانم

حیف،

تنها ماندم

تا صبح شد.

شبی مثل این را به خاطر دارم

شبی که کسی به پای دل من بیخواب شد تا  آرامشم را از او بگیرم.

حضور او برای امشب  دیگر ممکن نیست

ولی  تو ممکن بودی

شاید زیاد پیش نیاید ولی اینرا میدانم که وقتی بخواهی

میتوانی مرا در آغوش گرم محبتت آرام بخشی

برای همین امشب خواهان تو بودم

خواهان شنیدن صدایت

خواهان دست نوازشت

اما نبودی

و تنها ماندم

تا صبح شد.

 

امشب ای ماه به بودنت نیازمند

که تو آن دوای دردی به وجود دردمندم

به دل نیازمندی چه شود که دلسپاری

نفسم تو وارهانی ز هوای نایبندم

 


 
← صفحه بعد