درباره من : یه پسر، که توی بازار آزاد شاغله و کمی تنبل و کمی زرنگه. تنبلیش از این جهته که بیشتر از نصف زندگیشو خوابیده واما زرنگیش از اینجاست که به گفته دیگران اگه داغه یه کاری بشه حداکثر نتیجه رو از اون کار حاصل میکنه. حالا این پسر اومده تا یه سری حرفای خصوصیشو که به کسی نمیتونه بگه و یه سری حرفای دیگشو که اگرم بخواد بگه کسی گوش نمیکنه رو اینجا بنویسه. پیش خودتون نگید" د بیا،، پسره حرفایی رو که کسی گوش نمیکنه رو آورده اینجا به خورد ما بده." نه!!! اینجوری نیست. آخه من بهتر از اونی که حرف میزنم میتونم بنویسم. در مورد سن وسالم همینقدر بگم که من در زمان خدابیامرز ممدرضاپهلوی دنیا اومدم. و از تفریحاتمم میتونم از کوهنوردی،، شنا،، دوچرخه سواری،، رفتن به پارکوسینما با دوستان وگاهی رستوران نام ببرم. که معمولا در یک مقطع زمانی همه رو باهم انجام نمیدم وبه صورت فصلی ازشون استفاده میکنم. رفتن به مسافرت در گروه های کوچک از علایق منه که البته کم پیش میاد بهش برسم، دلیل عمدشم اینه که خودم معمولا برای جمع کردن دوستان وبرنامه ریزی پیش قدم نمیشم. من الان حدود 5 ساله وبلاگ نویسم وحالا بعد از مدتها که کم پیدا بودم به دلیل اتفاق دلپسندی که افتاده و انگیزه های خاموشم برای نوشتن رو دوباره بیدار کرده (در مورد اون اتفاق حواهم نوشت) میخوام ینویسم. امیدوارم لااقل بخشی از دوستان قدیمی که در گذشته جمع صمیمی ای با هم ساخته بودیم رو بتونم ریکاوری کنم والبته این دوستان تازه وجدید هستند که جذابیت کار رو دوچندان میکنند وباعث پایبندیه بیشتر از گذشته خواهند شد. خداییش در دوره قبل چه بسیار دوستان خوب، عالی و فوق العاده ای که پیدا نکردم و حتی بعضیاشون به دنیای واقعیه من قدم گذاشتند و قسمتی از زندگی و وجودم رو به خودشون اختصاص دادند. تا خدا چی بخواد. هر چند من در گذشته آرشیوم رو حذف کرده بودم ولی تغییراتی در پرشین بلاگ (که هراز چند گاهی هم باعثه دردسره) موجب شد تا خود به خود آرشیوم برگرده،، با این حساب دوستان تازه به ما پیوسته ای که از خوندن نوشته های من حوصلشون سر نرفته وبلکه پسندیده هم باشند میتونند از آرشیو بربادداده استفاده کنند چون چنانچه بتونید نوشته های فعلیه منو تحمل کنید بهتون اطمینان میدم در اونجا با متون به مراتب جذابتری(به اعتقاد شخص خودم و البته تصریح برخی دوستان قدیمی) روبرو خواهید شد. مخصوصا اوایل نوشتنم که خوندنش برداشت متفاوتی از من برای شما در پی خواهد داشت. (با تشکر. برباد) 13/9/89
پروفایل من : بَـر باد
| یکهزاروسیصدونودویک | |
| ساعت ٤:٥٤ ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳٩۱ : توسط : بَـر باد |
|
سلام به همه. همه اونایی که الان 11 فروردینه ومن سال بزار یه ذره از سال نودم سال نود برای من سال تاثیر گذاری بود. اولیش(اول از نظر زمان)؛ تثبیت کننده، پس چی میگی این همه داری جیغ جیغ میکنی ما کارمونو محکم کردیم وبه مرحله ثبات این از این. واما ماجرای دوم: اگه ماجرای اولی رو نوشتم تثبیت کننده بزار ببینم سال نود دیگه چه خبر بوده. آخرین باقیمانده از دوستان لاگیمو هم نود دیگه چی: از نظر شغلی به نسبت سالهای گذشته سال دیگه جونم براتون بگه: دوچرخمم دزدیدن؛ نه، خدایا، دوچرخمو 89 یه چیز خوبم براتون پیدا کنم بگم دیگه آهان: نوروز سال نودم رفتیم شیراز. خب اول میخواستم راجع به سال نودویکم یه بازم سال جدیدو بهتون تبریک میگم. تا درودی دیگر بدرود. |
| راه ورسم اهلی کردن | |
| ساعت ٦:٤٠ ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ اسفند ،۱۳٩٠ : توسط : بَـر باد |
|
شازده کوچولو گفت: روباه گفت: این یک چیزی ـــ "دل بستن" ؟ روباه گفت:بله.تو هنوز اگر مرا اهلی کنی مثل این شازده کوچولو گفت :چه باید روباه گفت:باید روباه گفت:آدم ها این
----------------------------------------------------------------------------------- نوشته شده در چهارشنبه 5 بهمن1390ساعت 7:21 بعد اینوهمین تازگیا تو بلاگ کروکدیل میدونی بالاخره ادمیزاد بنابر شرایط احساسیش یا کاریش یا همینجور اگه بگم این اتفاق برا هممون خب،، بر این اساس کسی بوده که من مشکل سر مسئولیتست. حالا که دیگه اصلا چیزی که روباه گفته جزو اون این که یه نفر بوده و دوستی ای اما وقتی تعداد بوده ها بیش از وقتی بعداز مدتها زنگ زد و گفتم : وقتی گفت: ((از فلانی حرفهایی رو وقتی سمس داد: ((ازت هیچی نمیخوام. وقتی کوه عصبانیتش رو روی من خالی بله ممکنه و حتما کار منم بی اشکال این اون چیزیه که با گوشه دلم بازی و من نمیدونم.
|
| پس از سالها 1 | |
| ساعت ۱۱:۳٢ ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳٩٠ : توسط : بَـر باد |
|
خب دیگه. وقتی زندگیه یه آدمی انقدر آروم و ساده میگذره که کوهنوردی بازم هوس کوه زد به سرم. 2-3 هفته پیش که رفتم کولکچال مزش دقیق یادم نیست ولی شاید حدود 4 سالی بود که دربند نیومده گفتم که چندساله دربند نیومده بودم، چندینبارم که قبلش القصه: امروز مقصد شیرپلا بود. سختیه راه وزمان ومسافت خیلی خلاصه یه یک ساعتی بدین منوال خستگی |
| ملخ دریایی | |
| ساعت ٢:٥٧ ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳٩٠ : توسط : بَـر باد |
|
امروز (10/7/90) داشتم خونه ناهار القصه: یادم افتاد اون که مجید بودو بچه مدرسه راهنمایی چند سال پیش داشتم با یکی از دوستان حرف میزدم نمیدونم چی ) یعنی تو تا حالا میگو نخوردی؟ + نه، نخوردم. مگه تو خودت چند بار میگو خوردی؟ ) احتمالا گفته: به اندازه موهای سرت ( من کچل نیستما). اگه میگفت مامانم از بچگی به جای بیسکویت بهم میگو سوخاری یه روز دیگه با یه دوست دیگه ای رفتیم رستوران. تو منوش میگو هم داشت. هم سوخاری، هم کبابی. بالاخره میگو رو آوردن گذاشتن جلو ما. نمیدونم 4 تا بود، یه بار دیگه هم میگو خوردم. بگو کجا؟ پارسال که با اون ) حالا از کجا معلومه میگو باشه. + میگوئه دیگه. ) آخه فلان جا خوردم اینجوری نبود. + خب اونجا میگوهاش درستو حسابیه اینجا ته مونده تور ماهی دوباره یه غری زدمو + بخور مزه میگو میده. ) مگه توتاحالا خوردی؟ معلوم شد یه سالی یه جایی یه میگویی خورده. ) برو بابا حالا واسه ما میگو شناس شده. شروع کردم به خوردن. چشمتون روز بد نبینه؛ اولین لقمه رو که اینم از داستان میگو خوردن بربادی. |
| مردی برای تمام فصول. پایان. | |
| ساعت ۳:۱٧ ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳٩٠ : توسط : بَـر باد |
|
اول از همه قرارگاه. زمین تماما برف گرفته رسیدم به ایستگاه چهار. پایین که رسیدم بعد از از اون روز تا حالا |
| مردی برای تمام فصول2 | |
| ساعت ٩:٤٩ ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ،۱۳٩٠ : توسط : بَـر باد |
|
خب. کجا بودیم. از کوهها براتون میگفتم. میدونی؟ اونروزی که تو زمستون حسابی برف اومد و من رفتم کلکچال به فکر افتادم این پستو براتون بنویسم. الان میدونی کِیه؟ چهارشنبه 15/4/90 تشریف دارن. اون قسمت اولو که همون وقت شروع کردم نوشتن ولی این دومی رو همین امروز شروع کردم. سال 89 یه دوسه تا برف مشتی اومد. منم که همش دلم میخواست یه روز از اون روزا که حسابی روی کوه برف میشینه، جُمعش که هنوز کسی نرفته و برفا دست نخوردست برم کوه وحالشو ببرم. یادمه یه بار برف حسابی اومد و دلم میخواست برم ولی نشد، احتمالا تنبلی کردم. تا اینکه اون برف سنگینه اومدو کوه که سفید شد هیچی، شهرم سفید شد. اخر هفته هم بود، یا چهارشنبه بود یا پنجشنبه. میخواستم یکیرو هم با خودم ببرم ولی آدم قابل اعتمادی که تا آخر راه بیادو وسط کار غر نزنه و نخواد برگرده سراغ نداشتم پس تصمیم گرفتم تنهایی برم. جمعه شد. صبح زود از خواب بیدار شدم. من به اختیار خودم غیر از جمعه هایی که میخوام برم کوه هیچ روز دیگری رو صبح زود از خواب بیدار نمیشم. یه کوله پشتی مشکی دارم کوچولوئه نسبتا، فکر کنم سال 80 خریده باشمش، یه فلاسک که همین تازگیا سفارش دادم برام آوردن، پرازچای، جالبش اینجاست که چایی خورم نیستم، حال شیرکاکائو درست کردنم نداشتم، البته فکر کنم مَلاتشم نداشتیم ولی به هر حال بودن یه فلاسک چای از نبودنش بهتر بود. یه لیوان چون بالاخره ممکنه دلت بخواد از اون چایی که خِرکش کردی دنبال خودت یه لیوانم خودت بخوری. یه کمپوت گیلاسو چندتا از این شوکولات کوچولوها که دیشب خریدم. عصای کوهنوردی که اینم سفارشیه، یه سبزشم بعدا خودم خریدم گذاشتم کنارش(اولیه قرمزه) که اگه یه وقت دوستی آشنایی باهات اومد کوه اونم عصا داشته باشه، یعنی در حقیقت خودم عصا داشته باشم، چون میدونی که؟! کیفشو که براش میاری، عصارم میدی دستش که به کوهستان مسلط باشه، تازه اونیکی دستشم باید بگیری دنبال خودت بکشی، آخه ظریفن دیگه. بگذریم. یه جفتم یخ شکن برداشتم تازه اونم به همین دلیلی که الان توضیحشو دادم کردم دوجفت. ماشینو برداشتمو یاعلی از تو مدد. رسیدم به سربالائیه جمشیدیه. همون اولش دوتا از این کارگرای پارک داشتن میرفتن بالا و منتظر بودن ببینن کسی میبرتشون. که قسمت من شدند. سوارشون کردم دیدم از برادرای افغان هستند، فارسی هم درستوحسابی نمیفهمند. همینطور که میرفتم بالا جای پارک برای ماشین کموکمتر میشد، ازشون پرسیدم بالا جای پارک هست؟ گفتند هست. چند بار پرسیدم، چند بار گفتند هست. خلاصه من هر چی رفتم بالاتر دیدم عمرا جا پیدا نشه، اونایی هم که از من جلوتر رفتند اون بالا دور میزنندو برمیگردند پایین. آقا پشیمون از اینکه چرا همون پایینتر پارک نکردم، ماشینای جلویی هم که هی ترمز و یکی میخواد بچپونه تو یه سوراخ ویکی دوبله پارک کنه و جون آدمو میگیرن تا برن، جای دور زدن هم نیست چون وسطم ماشین پارک کرده وباید بری اون بالاها، بالاتر از در دوم پارک دور بزنی. هرچی هم میری بالاتر برفویخ بیشتره و داستانی بود برا خودش. نزدیک درب ورودی رسیدیم، ترافیکم که شده، این دوتا هم هی این پا اون پا میکنن پیاده شن. منم گفتم پیاده شید برید دنبال کارتون. حرفی که نمیشه بهشون زدو خودشونم که نمیشه جا پارک کنمو اقلا برن به کارشون برسن. منم یه گِلی به سر خودم میگیرم دیگه، چیکار کنم!. اگه میرسیدم به اون بالا که میشه دور زدو ماشین تو سرپایینی میافتاد بالاخره انقدر میومدم پایین تا یه جا پارک کنمو برگردم ولی مسیر باریکو برفو یخو راننده هایی که سرگیجه گرفته بودند نوید راه دشوارو مخاطره آمیزی رو میداد. اما به هر حال بدون تلفات رسیدمو دور زدم. دیگه خیالمم راحت شد که نهایتش مجبور میشم خیلی برم پایینو کلی پیاده برگردم. همینجور که میومدم پایین جلوی من یه ماشینه از پارک در اومدو منم زرتی رفتم جاش، درست کنار درب اصلی پارک. خوشحال وخندان وسایلمو برداشتمو پیش یه سمت کوه های پراز برف کلکچال. |
| مردی برای تمام فصول -1 | |
| ساعت ٦:۱٦ ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٠ : توسط : بَـر باد |
|
یادم میاد بچه که بودم هَراز چندگاهی با خانواده میرفتیم کوه. وقتی همه دست جمعی کوه میرفتیم تا اونجا که من یادم میاد میرفتیم توچال وسوار تله کابین میشدیم، از ایستگاه پنج کمی از کوهها بالا میرفتیم و یه جایی که از هیاهو وشلوغی دور باشه بساط میکردیم. اونموقعها من کودک بودم وبه نوجوانی هم نرسیده بودم وچند صحنه ای بیشتر ازاون کوه گردی ها یادم نمیاد که تازه بیشترشم مربوط میشه به زمانی که تله کابین سوار میشدیم و هیجان مربوط به اون،، مثلا یادمه که مادرم هیچوقت پشت به حرکت کابین نمینشست. یادمم میاد که بعضی وقتها هم با پدرم دوتایی میرفتیم کوه. وقتی دوتایی میرفتیم،، میرفتیم دربند وتله سیـِژ سوار میشدیم. از اینیکی فقط یک صحنه تو ذهنم هست. اونروزا گذشتو در دوران نوجوانی دیگه نه کوه خانوادگی داشتیم ونه کوه دونفره وتا یادم میاد این روال به مدت چندین سالی ادامه داشته. تا اینکه: یه روز پسر داییم که از بچگی خیلی هم باهم جیک توجیک بودیم اومد گفت یه جایی پیدا کردم پارک داره، کوه داره وچنینه و چنانه. ماجرا از این قرار بود که یه روز از طرف دبیرستانشون برده بودنشون پارک جمشیدیه و کولکچال. من تا اونموقع اطلاعی از پارک جمشیدیه نداشتم. خلاصه یه روزِ جمعه ای منو پسرداییمو داییه پسرداییم که اونم هم سنّ ماست به قصد کوهپیمایی رفتیم پارک جمشیدیه. پارکش که خیلی جذاب بود برامون، اما نکته اینجا بود که پسردایی جان مسیر کوهنوردی رو پیدا نکرد، چون اگه درجریان باشین میدونید که از یه گوشه ای از پارک یه درب هست که در حقیقت از اصل پارک خارج میشه واونجا اول راه کوهه. اونوقتا هنوز باغ سنگی که غرب پارکه و اون رستورانای بالادستش مثل کلبه آذربایجان وبالاترش کلبه ترکمن وجود نداشت وپارک همون بافت قدیمی وتوسعه نیافته خودشو داشت. آقا ما مسیر اصلی رو پیدا نکردیم و از همون کوههای بالاسر پارک بالا رفتیم اونم به امید اینکه مسیر رو پیدا کنیم. ماجرای اونروز ادامه پیدا کرد وناواردیه ما موجب سختیهایی شد وبالاخره هم مسیر رو پیداکردیم که در حقیقت میشه گفت وقتی داشتیم برمیگشتیم مسیر رو پیدا کردیم ولی به هر حال دفعه بعد که اومدیم از راه درست تا خود کُلَکچالم رفتیم. دیگه از اونروز به بعد بود که من راه کوه رو پیدا کردمو کوهنوردی جزو تفریحات و علایق من شد. تا وقتی که هنوز با همین پسر داییم دوستیمون برقرار بود با هم کوه میرفتیم. اونزمانا مادوتا پایهء رفاقت هم بودیم غیر از کوه خیلی جاهای دیگه باهم رفتیم. از وقتی هم که اون نبود سعی میکردم با دوستای دیگه ای اگه بیان برم وخیلی وقتا هم تنها به کوه رفتم. تو این مدت نقاط دیگر کوهنوردی در شمال تهران روهم یاد گرفتم وامتحان کردم،، مثل دربند،، خب دربند رو در بچگی رفته بودم ولی تا همون اولاش نه تا پناهگاه شیرپلا، مثل دارآباد که در تمام عمرم یه بار رفتم اونجا که همون یه بارم کوفتم شد چون برای رفیقم در کوه حادثه پیش اومد. مثل گلاب دره که سرسبز ترین مسیر رو داره ودرعوض خلوت ترین مسیرم هست. مثل دره اوسون که از مسیر دربند منشعب میشه. فکرشو بکن که وقتی برای اولین بار مسیر اوسون رو میرفتم وسط کوه رسیدم به یک هتل!!! هتل اوسون. مثل دَرَکه که در انتها به پناهگاه پلنگچال میرسه، نکته جالب در مورد درکه اینه که من هیچوقت از پایین به پلنگچال نشدم و همیشه از بالا وارد پلنگچال شدم!؟! میدونی این یعنی چی؟؟ یعنی نشده که من از اِوین درکه که ابتدای راهه برم وبه انتهاش که پلنگچاله برسم،، همیشه از پلنگچال به سمت اوین درکه اومدم!!؟؟ حالا اینکه چه جوری امکان پذیره رو بعدا توضیح میدم. هر کدوم از این مسیرها جذابیت خودشونو دارن و تو میتونی هر بار که عزم کوهپیمایی میکنی بسته به حالو هوات، به همراهات، یکیشونو برای اونروزت انتخاب کنی. مسیر کلکچال که از همه هم بیشتر مورد علاقه منه وبیشتر اوقات اونجارو انتخاب میکنم مسیریه که یه دوره ای صبح ساعت 6 با دوچرخه میرفتم پارک جشیدیه، 1ساعت توپارک استراحت میکردم بعد میرفتم تا کلکچال، 1 ساعتم اونجا میموندمو معمولا یه کمپوتیَم داشتم که میخوردمو میومدم پایین، دوچرخه رو سوار میشدمو سرپایینی قِل میخوردمو ناهار رو خونه میخوردم. یه دوره دیگه میرفتم دربند واز اوسون میرفتم بالا و میرسیدم به اِسپیدکَمر بعد مینداختم میومدم ایستگاه 5 توچال از اونطرف میرفتم پلنگچال, بعد مسیر درکه رو همون مسیر اصلیه پلنگچال میشه رو میومدم پایین. اینجا همون جاست که گفتم من تاحالا پلنگچالو از پایین نرفتم بالا، همیشه از ایستگاه 5 توچال رفتم که از طرف شمال، یعنی از بالا دست وارد پناهگاه پلنگچال میشه. لازم به ذکره که این اوسون و توچال و درکه سه تا مسیر کاملا جداگانه در شمال تهران به حساب میاد و اگه بخوای از میدون تجریش پای هرکدوم از این مسیرا بری تاکسیه همونجارو باید سوار شی، وباز این یعنی اینجانب بعد از صعود به ارتفاعات ازبالا عرض کوهستان رو طی میکنم واز انتهای یک مسیر دیگه هم رد میشم به انتهای مسیر سوم میرسمو ازاونجا میام پایین. به همین دلیله که صبح که میرم بالا وقتی میرسم پایین که غروب شده. |
| امشب ای ماه | |
| ساعت ٦:٥٤ ق.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠ : توسط : بَـر باد |
|
امشب دلم حضور کسی را میطلبید بی خواب بودم و بی تاب دلم نمیخواست تنها بمانم حیف، تنها ماندم تا صبح شد. شبی مثل این را به خاطر دارم شبی که کسی به پای دل من بیخواب شد تا آرامشم را از او بگیرم. حضور او برای امشب دیگر ممکن نیست ولی تو ممکن بودی شاید زیاد پیش نیاید ولی اینرا میدانم که وقتی بخواهی میتوانی مرا در آغوش گرم محبتت آرام بخشی برای همین امشب خواهان تو بودم خواهان شنیدن صدایت خواهان دست نوازشت اما نبودی و تنها ماندم تا صبح شد.
امشب ای ماه به بودنت نیازمند که تو آن دوای دردی به وجود دردمندم به دل نیازمندی چه شود که دلسپاری نفسم تو وارهانی ز هوای نایبندم
|

