بر باد داده

واویلا

 

به دوستش میگه: (بعد از اینکه برای اولین بار منو دیده و چند دقیقست با دوست مشترکمون دو تایی سوار ماشینی شدن که من رانندشم، ضمنا شبم هست) میگه که:

اگه گفتی برباد شبیه کیه؟

دوستش یه نگاه به اون میکنه و یه نگاه به منو یه نگاهم به آیینه که خودشو ببینه ولی خب آیینه طرف منه و اونو نشون نمیده، بالاخره هم هیچی نمیگه.

روبه خودم میکنه ومیگه: خودت میدونی شبیه کی هستی؟

بهش میگم: یعنی منم اونیرو که بهش شبیهمو میشناسم؟

میگه آره.

(ایول، حتما بازیگری، خواننده ای، ورزشکاری چیزیه!!!!)

نمیدونم شبیه کی ممکنه باشم.

شبیه شهرام حقیقت دوستی.

فَـکـَم چسبید کف، سرم خورد به طاق، اون پنج تا گنجیشکاهم داشتن دور سرم میچرخیدن.

یادم نیست گفتم یانه ولی اگه نگفتمم خودش فهمید میخوام بگم من کجام شبیه اونه.

گفت اگه یه ذره چشمت روشن تربود خود شهرام حقیقت دوست بودی.

واویلا.

والا ما که بدمون نمیاد ولی راستو دروغش گردن همونی که گفته. به هرحال ما که هرچی فکر کردیم به عمق حرفش پی نبردیم ولی اونم حتما یه چیزی دیده که گفته دیگه.

شهرام حقیقت دوستم خوبه ها. نه؟ اوناییکه موافقن دستاشون بالا.

آی خونه دارو بچه دار زنبیلو بردارو بیار که همین آخریشه، صَفم رعایت کنید لطفا. فقط اگه اومدی دیدی گنجیشکو رنگ کردن به جای جوجه کلاغ میفروشن نگی چرا این جوجه کلاغه بجای قارقار، قیژقیژ میکنه ها.

   + بَـر باد ; ٢:٠٢ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

عجیز

ما به مادربزرگمون میگیم "عزیز". مادربزرگ مادریمومیگم. بچه هاشم بهش میگن عزیز. کلا هرکسی از فامیل که بخواد حالواحوالشو از مابپرسه، میپرسه عزیز چطوره.

دوم وسوم دبستان که بودم خونه عزیز زندگی میکردیم. عزیز همیشه سرش به کار خونه گرم بود. بیشتر اوقاتش تو آشپزخونه بود. با همه نوه هاشم مهربون بود. از زندگی گله زیاد داشت، بنده خدا همیشه ناراضی بود که معمولا به ناشکری میزد، آخه رفتوآمد خونه آقاجونم زیاد بود، خدابیامرزه آقاجون رو، سال هفتادوپنج یا اوایل هفتادوشش بود که فوت کرد، شوهر عزیز رومیگم، بزرگ خاندان بود، توی کل فامیل اعتبار داشت. غیر از فامیل که به تناوب برای دیدنش میومدند دوست وآشنا هم زیاد داشت که سرمیزدندو شنیدم گاهی چندروزی میهمانش میشدند. حتما زحمتشونم گردن عزیز بوده دیگه. معمولا هم با آقاجون درگیری داشت. زندگیشون سخت نبود تا اونجا که من دیده بودم واز قبلش تا جایی که شنیده بودم.

دبیرستان که بودم، اونوقتا که با پسرداییم خیلی جیک تو جیک بودیم (همون پسرداییم که الان هیچگونه ارتباطی با هم برقرار نمیکنیم) بعضی شبا که رفته بودیم پارکی سینمایی جایی، برگشتنه جای رفتن خونه دوتایی میرفتیم خونه عزیز، وقتی میرسیدیم دیگه شام خورده بودند (اونوقتا فقط دایی کوچیکم توخونه بودو زود شام میخوردند) عزیز به فکر میفتاد که برای شام ما داییمو بفرسته کباب بگیره، ماهم جفت پا وایمیستادیم که ما نیمرو میخوایم، جفت پا که میگم از این جهته که اول قبول نمیکرد چون فکر میکرد داریم تعارف میکنیم، عزیزم تعارفیه شدید، بعد که میدید نه، ماواقعا نیمرو میخوایم رضایت میداد، خداییش خوشمزه بود نیمروهاش، ما هم بالذت میخوردیم، بهش میگفتیم: عزیز، ما اصلا اومدیم اینجا نیمرو بخوریم، این حرف احتمالا درست هم بود!! خوب یادم نمیاد ولی احتمال اینکه بهم دیگه گفته باشیم بریم خونه عزیز نیمرو بخوریم وجود داره.

اوه اوه اوه!!! اینو نگفتم؟؟؟؟ آبو آبکشی ای داشت مثال زدنی. یه حیات خلوت داشتن که یه حوض کوچیک توش بود، از پنجره اتاق، اونجا کاملا معلوم بود، وایمیستاد دم حوض دولا میشد آستیناشوزده بود بالا، دستشو تا آرنج میکرد تو آب اون حوض ودر میاورد، صورتشو میکرد تواون آب، بعضی وقتا پاچه شلوارشو میزد بالا با پا میرفت تو حوض، وسواس شدیدی درمورد پاکی ونجسی داشت، به طوری که گاها پیش میومد که تا یه ربع نیم ساعت کنار اون حوض خم شده وداره دستو پاشو آب میکشه. یه جور مریضی بود دیگه به حرف کسی هم گوش نمیکرد، که آخرشم دستو پاو کمرو همه جاش درد گرفته بود ولی بازم دست از این کار برنداشت، وقتی حوضم نداشتن یه جور دیگه.

نوه ها خیلی دوسِش داشتن، خونه ما هروقت میومد خودم حسابی باهاش گپوگفتمان میکردم، کلا به قول مادرم عزیز دنبال یکی میگرده که باهاش حرف بزنه. سپیده (بچه داداشم) که الان حدود شیش سالشه، یَک عجیز عجیزی میکرد که نگو، یه بار یکی دوسال پیشا شایدم سه سال، عزیز خونه ما بود اینا هم اومده بودند خونه ما، سپیده میرفت عزیزو بوس میکرد، «عجیییییز،، عجییز» نازش میکرد، حالا عزیز از این کارا خیلی هم خوشش نمیومد ولی به این چیزی نمیگفت. وای وای وای، انگور رو گیله گیله برمیداشت میبرد میذاشت دهن عزیز، ما دیگه منتظر بودیم عزیز فوَران کنه، یه گیله میذاشت دهن عزیز میرفت یه گیله دیگه بیاره عزیز از اونور از دهنش درمیاورد میذاشت تو بشقاب، باباشو مامانشو مادربزرگش دارن بهش میگن: بسه، عزیز دیگه نمیخوره، براش نبر. جلوعزیزم نمیشد سر بچه داد بزنی عزیزم میگفت نه چیزی نیست منتها معلوم بود که بدش میاد ولی هیچی به این چُسونه نمیگفت. کلا سپیده باهمون بچگیش محبت نشون میداد عزیزم  خوشش میومدو بهش عزیزی میذاشت .

آقاجون که فوت کرد، یه خونه داشتن که بچه هافروختنو برای عزیز یه جا توی نیروهوایی که باخونه ما چندتا ایستگاه بیشتر فاصله نداره گرفتن. اون اولاش سرپا بود خونه مارو که نزدیک بود بعضی وقتا تنهایی میومد، ولی خب یواش یواش تحلیل رفت، چشمشم به مرور ضعیف وضعیفتر میشد، سنشم بالا بود، الان دیگه از نود گذرونده. یه چند سالی بدین منوال گذشت، بعدا دیگه باید میرفتیم میاوردیمش، اینجوریهم یه چند سالی بود، یه چند سالیم دیگه جایی نمیرفت، خودش کاراشو میکرد وبچه ها زیاد بهش سرمیزدند، یکی دوسالی هم بود که هرروز یکی از بچه هاش نوبتی میرفتند پیشش، واسه هرروز هفته هم که یه بچه داشت. این اواخر نسبتا زمین گیر شده بود ودستشویی هم شاید بدون کمک نمیتونست بره، براش پرستار گرفتن، پرستارای خونگی هم که میدونی خیلی امیدی بهشون نیست، من خودم خدمت که بودم حَسَب شرایط با چند تاشون از نزدیک برخورد داشتم، اون خوبش که یه عاقله مردی بود خیلی به خودش سخت نمیگرفت که وظیفشو به بهترین نحو انجام بده، اون سه تای دیگش که جوون بودن اعجوبه ای بودن برا خودشون. بگذریم. بالاخره این پرستاره یه چندماهی بود ووضعیت عزیزم بدتر میشد، مادرم میگفت که عزیز دیگه نمیشناسدش.

دیروز که تاسوعا بود مادرم گفت فردا عصری منو میبری بهشت زهرا (سر خاک آقاجون) گفتم حالا ببینیم چی میشه، بعدا خودم به ذهنم اومد که بریم خونه عزیز، خیلی وقت بود عزیزو ندیده بودم، میگفتن حالشم خوب نیست، دلم میخواست ببینمش. مادرم که صبح عاشورا رفته بود بیرون و خسته بودو از بهشت زهرا حرفی نزد، منم که اصلا خونه عزیز یادم رفت. شب با یکی از بچه محلها رفتم حسینیه همشهریهای خودمون، نزدیکای میدون شهداست. بعدم اومدم خونه. ساعت هنوز دوازده نشده بود. تلویزیونو روشن کردمو یه کم نشستم پاش، خواهرم اومد رفت تو آشپزخونه، منم رفتم سریخچال آب بخورم، صدام کرد نگاش کردم،، کمی مکث کردو گفت عزیز مُرد.

احتمالا باید بگم بالاخره راحت شد، دیگه زندگی براش خیلی سخت شده بود. از چندسال پیشامیگفت دیگه موندنم فایده نداره نمیدونم خدا منو برای چی نگه داشته. بالاخره هم رفت.

شادیه روحش صلوات.

 

   + بَـر باد ; ٢:٥۱ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

دلشکسته

 

بالاخره فیلم دلشکسته بدستم رسید. بعد از چندین ماه که هی بهش گفتم بیار منم ببینم و هی گفت دست اینه ودست اونه و آخرشم سیدی سر ازخونه پدرشوهرش درآورده بود. (البته طرف زنشه ولی به پدرزنش میگه پدرشوهرم دیگه من از بقیش اطلاع ندارم). بالاخره همین یه هفته ده روز پیش آورد. این رفیقمون معمولا فیلمای جدید که میاد میخره، منم چون تبلیغ دلشکسته رو تو سینما دیده بودم،،،،،  یادم نیست  برای دیدن چه فیلمی رفته بودیم که تبلیغ اینو دیدم، آخه یه دورجدیدی از سینما رفتن من حدود دوسالی هست که شروع شده، تا قبل از این یه پنج شیش سالی بود که سینما نرفته بودم، آخرین فیلمی که یادم میاد رفتم "پارتی" بود، بابازیه هدیه تهرانی- علی مصفا وسروش گودرزی. که میتونسته سال 79 یا حداکثر 80 باشه، با این حساب شیش سال بود که سینما نرفته بودم، تو این دوره دوساله حدود پونزده بیستا فیلم رفتم. بزار براتون بشمرمشون، میدونم احتمالا برا شما جالب نیست ولی یه جایی اینارو بنویسم بد نیست. ترتیبش که اصلا یادم نمیاد مثلا حتی اولیشم یادم نیست کدومه.

 به هرحال، "غیرمنتظره" شهاب حسینی- هانیه توسلی- دانیال عبادی. بد نبود. بدنبود که یعنی مزخرف بود ولی خب اگه بخوای با بقیه فیلما مقایسه کنی رتبش بد نبوده.

 "کتونی سفید" حسین یاری- بارون کوثری ویه مشت بروبچه های چابهار. رودستگیره های مترو تبلیغشو زیاد دیدم. اینو تو جشنواره دیدم به دعوت یکی از دوستان که البته اونم به پشتوانه یکی دیگه از دوستاش که تو سینما بود مارو دعوت کرد، رفتیم ورودی گفتیم باخانوم فلانی کار داریم، یارو یه نیگاه به ما انداختو گفت خانوم فلانی اون بالاست نمیتونه بیاد ولی امشب اینجارو آباد کرده شماهم بیاید برید تو. فیلمشم که،،، خوب شد بابت دیدنش پول بلیط ندادیم وگرنه تا آخراونجامون میسوخت، هرچند که اصلا موضوع رفتن اونجامون فیلم نبود. به هرحال طبق معمول همیشه یا یکی میخواد بارون رو بگیره یا بارون دنبال یکی میگرده که بیاد بگیرتش.

دیگه جونم براتون بگه "سه زن" نیکی کریمی- گلشیفته فراهانی- بابک حمیدیان. بیشتر واکاویه یه موضوع اجتماعی بود که ظاهرا سه سالی هم پخشش عقب افتاده بود. مالی نبود.

"ایستگاه بهشت" شهاب حسینی- سپیده خداوردی، چی بگم؟! نمیتونم بگم فیلم بیخودی بود چون فیلمای دیگه ای هستند که میخوام لقب بیخود رو به اونا بدم وهرچی نباشه این از اونا بهتر بود.

"احضارشدگان" شهرام حقیقت دوست- زیبا بروفه- مهدی سلوکی. این یکی از همون بیخوداست که گفتم. من نمیدونم کی به این مهدی سلوکی گفت بدرد فیلمو سریال بازی کردن میخوره.

"کنعان" محمدرضا فروتن- ترانه علیدوستی- بهرام رادان- افسانه بایگان. احتمالا وسط فیلم خوابم برده چون یادم نمیاد داستانش چی بود شایدم یادم نمیاد چون اصلا داستان نداشته فقط یادمه بهرام ترتیب افسانه رو تو همون وانتش داد، البته تو فیلم که اینو نشون نمیده من خودم حدس زدم، ولی اونجوری که ماجرا پیش میرفت اگه پشت وانت نخوابونده باشدش خیلی خره.

"توفیق اجباری" گلزار- عطاران- بازم بارون- نیوشا ضیغمی. بدک نبود، یعنی خداییش خوب بود، همون به نسبت بقیشون میگما اقلا آخرش که از سینما اومدیم بیرون یه دل سیر خندیده بودیم.

"دعوت" یه دوجین بازیگر توش داشت، پنج تا اپیزود مختلف بود که تو هر کدوم یه سری بازیگر داشت، که دراصل شیش تا اپیزود داشته که یکیشو تو سینما سانسور کرده بودند ولی ظاهرا تو سیدیش بوده. اونم برا خودش یه داستان عبرت اموز داشت سر اینکه بچه ناخواستتونو سقط نکنید. احتمالا توجامعه تقاضا برای سقط جنین زیاد شده، این دختر مخترا ودوست پسراشون از سرپوشو درپوش استفاده نمیکنند اینا هم یه فیلم ساختند که نکنید، دیگه یارو فکر اینجاشو نکرده که اگه شیکم دختره بیاد بالا بچشو به دنیا میارنو بعدم ننشو سنگسار میکنن البته اگه قبلا سرشو نبریده باشن.

"دایره زنگی" شریفی نیا- مدیری- بارون- صابرابر- والبته این نفرات  که من برای هر فیلمی میگم، همهء بازیگرای اصلی نیستند، یه چنتاشونه که تو ذهنم موندن. این خوب بود. تو فیلمایی که من دیدم رتبه بالا میگیره.

"رفیق بد" حمید جبلی- ایرج تهماسب. تلویزیونم دوبار نشون داده. اینم خوب بود. میدونی؟ بعضی فیلما طبق همون انتظاری هستند که تو ازشون داری. از تهماسب وجبلی چه انتظاری داری؟ همون انتظارو برات پیاده میکنند. هرچند نمیشه همه چیز مرتب باشه که مثلا تو همین رفیق بد زناشون که تو قسمت اول فیلم جزو مهمی از ماجرا بودند تو قسمت دوم یهو گموگور شدندو بعد از این چند سالی که تو فیلم گذشته بود اصلا معلوم نشد چی شدند فقط این به اون گفت زنو بچه من منو ول کردندو واونم همینطور.

"چارچنگولی" جواد رضویان- رضا شفیعی جم- بهاره رهنما. این باحال وخنده دار بود. اینم مثل رفیق بد وفیلم بعدی که معرفی میکنم انتظارتو براورده میکرد فقط یه شعار خیلی شعاری توش بود، اینا دوتا داداش بودند که یکیشون خیلی قرتی بود یکیشونم که رضویان باشه میخواست بگه تو مذهبی بودن خیلی تعصب بیجا ومایل به ریاکاری داره، اونوقت اینوسط اینا یه داداش کوچیکتر داشتند از اون بسیجیای تیر که نماز صبحشم میرفت مسجد میخوند اونجور که تو فیلم نشون میداد احتمالا شبم که میخواست بخوابه چفیشو میبسته به گردنش که ازش جدا نشه بعد این برادر کوچیکه رو به عنوان برادر تعادل میشناختند، یعنی شعار این بود که آدم متعادل یعنی مثل این برادر کوچیکه، دیگه ببین ماچقدر خاک برسر شدیم که برامون یه همچین نسخه ای میپیچند.

"دلداده" رضویان- مجید صالحی- سحرزکریا، نمیدونم چرا ازاین سحرزکریا خوشم میاد- الهام حمیدی، برعکس با این خیلی حال نمیکنم- اکبر عبدی هم بود. این از نظر من شاید بهترین فیلمی بود که دیدم، یه عشقوعاشقی رو موضوع کرده بودو طنزم بودو اخرشم راضیو خندون از درسینما اومدیم بیرون.

"اخراجیها 2 " اینم که پُره بازیگره. اخراجیهای یک (تو تلویزیون دیدم)جزو معدود فیلمائیه که حرفی برای گفتن داشت، میخواست بگه آدمایی که رفتن جبهه همشون یه دست وغربال شده نبودندو همه جوره توشون بود ولی توی اخراجیهای دو اومده بود ته مونده قبلی رو با یه خط داستانیه جدید گرفته بود کشیده بود. هرچند که طنز بود، جذابیت داشت ولی به نظرم یکش ارزش دیگری داشت.

"دوخواهر" گلزار- نیکی- الناز شاکردوست- حامد کمیلی-بهنوش بختیاری. اون بیخود که گفتم، اینه. یک فیلم بیخودو مزخرفی بود که نگو ونپرس. مامعمولا سینما ایران توشریعتی میریم چون سه تا سالن داره بالاخره یه فیلمشو میشه انتخاب کرد ولی سر این بااینکه من از قبل دلم نمیخواست ولی به دلیل ساعتشو اینا مجبور شدیم اینو بریم(همون سینما ایران). گلزار رو که من اصلا به بازیگری قبول ندارم، یه بازیگر یکنواخت و بی هویت(تو فیلم هاشو میگما) با اون خنده های نمدونم بگم بی چی!!! بی حس! بی مزه! بی همه اینا، کلا یکی ازاون ستاره های آبگوشتیه سینماست، ببخشینا این نظر شخصیه، طرفداراش ناراحت نشن یه وقت، نیکی رو بگو چه جوری حاضر شده بود تو یه همچین فیلمی بازی کنه با اون نقش ببوگلابیش، خیرسرش دکتر بود، چندبار وسطای فیلم فکر کردم فهمیده که گلزار کلاه برداره بعد دیدم نه پخمه تراز این حرفاست. الناز که نَشُسته پاکه همون بدرد این میخورد چندتا بچه از توش دربیارن. حامد کمیلی هم که،،،، نمدونم ،،، چی بگم،،،، یه چیزی یادم بود بگم حالا که میخوام بنویسم یادم نمیاد. یه ذره فقط بهنوش بختیاری یه طنازی هایی تو فیلم داشت. خلاصش اینکه همه تو فیلم شده بودند منتره دست یه انتر. حالا جالب اینجاست که خیلی هم پرفروش شده ورفته تو باشگاه میلیاردی ها. من پیش خودم مطمئنم که بالای شصت هفتاد درصد آدمایی که این فیلمو دیدن از دیدنش پشیمون شدن برای من که تلف کردن پول ووقتم بود. اتفاقا یه مقاله هم راجع بهش خوندم که کاملا مطابق با نظر من بود وهیچ ارزش فنی وهنری برای این فیلم قایل نشده بود وحتی درحد فیلم فارسی هم بهش اعتبار نداده بود.

"انعکاس" کامبیز دیرباز- مهناز افشار- حمیدگودرزی. اینم یه حرفی برای گفتن داشت. فیلم خوبی بود.

"آقای هفت رنگ" عطاران- حسن پورشیرازی- نیکی- افسانه بایگان. وقتی عطاران توش نقش اوله، یعنی موضوع بی موضوع ولی میتونی بخندی.

"زندگیه دوم" فیلمش ازاین چینی مینیاست، تلویزیونم نشون داد. قرارم بود ترسناک باشه، سانس ده شب سینما فرهنگم بود. اونجا برا اولین بار بود که ازاین گیشه های میکروفون دار میدیدم خب صدای طرف وقتی از بلند گو پخش میشه یه جوریه وکاملا مشخص بود که من گیج شدم ورفتارم نشون میداد که برام تازگی داره وبهترین عکس العملهای لازم رو نشون نمیدم، بنده خدا اونی که باهام بود به نظر میرسید که از این رفتار من خجالت زده شده باشه، بعدشم که وسط فیلم بلند شدم رفتم دسشویی وقتی برگشتم دوستم گفت اصل داستانو از دست دادی.

"مادرزن سلام" فتحعلی اویسی- فرزانه کابلی- نکته جالبی که در مورد این فیلم هست اینه که نمیدونم اینو با کی رفتم، مطمئنا تنها نرفتم، من تنها فیلمی روکه تنهایی رفتم سینما "میخواهم زنده بمانم" بود که مال سالها پیشه. اما این مادرزن سلامو نمیدونم باکی بوده.

فکرکنم همه فیلمایی که تودوره جدید دیدمو گفته باشم. بزار یه کم دیگه فکر کنم....

آهان "کلاغ پر" گلزار- مهناز افشار- حسام نواب صفوی- بهنوش طباطبایی. یه فیلم دیگه به سبک آبگوشتیه گلزار. یکی پول داره یکی گوزداره یعنی دراصلش اینه که گوزم نداره، اونوقت اون دختر خوبه ماجرا که همانا مهناز جون باشد عاشق اون پسرگوزوئه میشه که خب اونم معلومه کیه. اون دختر پولکیه هم که به پولداره میرسه، چرا؟ چون تو جفتشون پول هست دیگه، پولکی وپولدار.

به حضورتون عرض شود این قرمز رنگا رو فردای اون آبیا نوشتم، اونا نوشتنش تا نزدیکای هفت صبح طول کشید. یادمون باشه این وسط مسطای آبیا هم چیزایی هست که باید قرمز رنگ باشه ولی چون میره وسط ابیا رنگ قلم خودبه خود عوض میشه وهمرنگ ابیا میشه ومن راهی که بتونم رنگو ثابت نگه دارم بلد نیستم، اگه کسی بلده منو راهنمایی کنه ممنون میشم. ودیگه اینکه با تفحص ومشورت متوجه شدم کلاغ پررو تو تلویزیون دیدم و دوتا فیلم دیگری پیدا کردم که تو سینما دیدم.

اولیش"همیشه پای یک زن درمیان است" است، یعنی بود. گلشیفته فراهانی- مهران مدیری- حبیب رضایی. یادتونه که هی تبلیغ میکرد: بابازیه متفاوت مهران مدیری. شاید تنها نقطه قوت فیلم همون مهران مدیری بود.

"سوپر استار" شهاب حسینی- فریبا کوثری- نسرین مقانلو. بد نبود. میتونست حرفی برای گفتن داشته باشه،، ولی نیست داستان سر کثافت کاریهای اهالیه سینما بود اینه که نمیشد یه چیز اساسی و دندون گیر ازش دراورد.

 

خب چی میگفتیم؟

آهان، داشتیم میگفتیم که دلشکسته رو تبلیغشو تو سینما دیده بودم دلمم میخواست که وقت اکرانش که شد برم سینما ببینم، فیلم متفاوتی نشون میداد. تبلیغ تلویزیونی نداشت یعنی من که ندیدم وقتی خبردارم شدم که از اکران اومده بود پایین تا اینکه بالاخره همین تازگیا سیدیش بدستم رسید، من خیلی علاقه ای به فیلم نگاه کردن ندارم مثلا تاحالا نشده بود هیچ فیلم دیگه رو ازش بخوام که برام بیاره اما این یکی استثنا بود وامشب که دقیقش میشه نیمه شبه سه شنبه شب دیدمش. شاید خیلیاتون دیده باشین، تو جامعه صداکرد، حتی یکی یه بار گفت تو تلویزیون نشونشم دادن که به نظر من خیلی غیر معمول میرسید ولی تیکه هاشو تعریف کردو مطمئن بود سینما هم نرفته، اصلا سینما نمیره ولی بازم به نظر من حرفش درست نبود .

 داستانه یه پسر بسیجیه فرزند شهید(شهاب حسینی) در دانشگاهه که دوستای بسیجیشم کمو بیش تو فیلم ولوئَن، در مقابل یه دختر آنچنانیه پولداره(بیتا بادران) که باباش(خسروشکیبایی خدابیامرز) براتولدش بهش ماشین "بی ام و" هدیه داده، که اونم دوستاش دوروبرش پلاسن. اینا اول فیلم اصلا باهم خوب نیستند. با نظر استادشون(محمود پاک نیت) که هدفدار هم اینکارو میکنه این دوتا باید باهم پایان نامشونو ارائه بدن. خب اول از در تضاد وارد میشن و میرن پیش استاد که از همکاریه این دوتا صرف نظر کنه که استاد به هیچ عنوان قبول نمیکنه. بعد با هم تصمیم میگیرن با ارامش سروته این ماجرارو ختم به خیر کننو هرکی بره پی کارش. بعد همکاریشون صمیمانه تر میشه وبعدم به هم علاقمند میشن و تا اونجا پیش میره که پسره بره خواستگاری دختره اونم بارضایت کامل دختر. این وسط مادر پسره(فریبا کوثری) نقش راهنما رو برا پسره داره ویه جورایی جاده صاف کن هم هست، استادشونم هم بعضی وقتا که پسره میخواد از کوره دربره ترمزشو میکشه از یه طرفم پیشنهادهایی برا همکاریه بهترشون بهشون میده از جمله اینکه وقتی نمیتونه یه اتاق تو دانشگاه دراختیارشون بذاره پیشنهاد میده برن تو کارگاه پسره کار کنن. (پسره کارگاه صحافی داره). یه پیشنهاد دیگش اینه که اینا هرکدوم طرف رو با دوروبریای خودش بیشتر آشنا کنه. از طرفی بابای دختره هم هست که کلا اینارو قبول نداره وتیکه هاشو همواره بار اینا میکنه که این باعث میشه فکر نکنی دارن شعارشونو میکوبن تو سرت وبه نظرت میرسه که دارن یه شعاری رو بهت عرضه میکنند. کلا تو این فیلم اینجور نشون نمیده که مثلا اینی که پولداره وتاجره ادم بَدَست ولاقیده و این حرفا. یا نمیخواد بگه همه مذهبیها و تریپ بسیجیا واینا حتما همشون خوبن شاید بیشتر میخواد بگه که این دو دسته از هم دور شدند و از وضع هم بیخبرن. اونجا که باراهنمائیه استاد قرار میشه اطرافیانشونو به هم نشون بدن وضعیت متعادلتر میشه. البته یادمون باشه که موسسه شهید آوینی درساخت این فیلم نقش داره واین خودش نشون میده که کدوم کفه ترازو میتونه سنگین ترباشه. کلا تیکه های طنز زیاد ونسبتا جاافتاده ای توی فیلم هست، مثلا دختره وخانوادش به این پسره میگن یابو سوار چون موتور داره. یا جای دیگری هست که باباهه به پسره میگه ریش شما ریشه مارو زده، یا دختره میگه شماها از سهمیه استفاده کردید واومدید دانشگاه،. تو فیلم کلّیت این حرفا تکذیب نمیشه ولی اینجور نشون داده میشه که همه از یه قماش نیستند وپسره یه جاهایی توضیح میده که نه، اینایی که شما میگید ما نیستیم. یه جا دیگه دختره میبرتش تو یه باغ خارج شهری یواشکی نگاه میکنن میبینند یه حاج آقایی (که توتصویر نشون نمیده ولی میخواد بگه این آخونده) دخترای جوون رو دور خودش جمع کرده وداره براشون میزنه و قِرمیده ومیخونه. از اونور وقتی پسره دختره رو میبره جاهایی که خودش میره، میبرتش میون یه خانواده که مادر چندتا شهیده و یه جانبازم دارنو عروسش هستو نوه هاش هستنو. دختره اونجا چیزها وادمایی رو میبینه که شاید باورش نمیشده یه همچین ادمایی هم وجود دارن. خلاصه این ماجراها ادامه پیدا میکنه تا اینکه از اون تضادودشمنی شدید اولیه به یه تفاهم وعلاقه شدید ثانوی میرسن. که بعد پسره با مامانش میره خواستگاری و باباهه بیرونش میکنه ودختره گریون میشه وپسره پریشون میشه و بالاخرش باباهه خودش میاد میگه بیا دست زنتو بگیر ببر. رویهمرفته به نظرمن فیلم جالب ونسبتا متعادلیه. یه جاهایی هم داشت که مورد پسند من نبود مثلا من که نفهمیدم سر کلاس دانشگاه تسبیح دست دانشجو چیکار میکنه، داره ذکر میگه یاداره گوش میکنه. یا اون آخراش که دختره به طرف اینور کشیده شد، حالا چرا یهو همه چیش باهم عوض شد انگار تو وجودش انقلاب کبیر رخ داد. ولی بازم با این اوصاف اگه دستتون میرسید ببینید. بدک نیست. به نظرم ارزش یه بار دیدنو داشته باشه.

   + بَـر باد ; ٢:٢٠ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

التجارب

اینی که برات مینویسم تجربه شخص بندست که به دفعات موجبات آسایش اینجانب رو فراهم کرده.

استفاده تمام خوانندگان از این تجربه شخصی رایگان وبلامانع میباشد.

نمایشگاه بودیم، نمایشگاه بین المللی منظورمه، بودیم هم یعنی منو دوستم ودوستم هم یعنی همون مدیریت، اگه هنوز کسی باشه که بشناسدش. نمایشگاه بین المللی هم که میدونی هر چند وقت یه دفعه برگزار کننده نمایشگاه یه صنعتیه. ما هم تقریبا همین یکماه پیش یا کمتر که نمایشگاه صنایع مخابرات بود رفته بودیم اونجا. البته روز آخر مخابرات بود وروز اول کامپیوتر برا همین نسبتا شلوغ بودو دانشجوها و مهندسینو علافها همه اومده بودند. ظهر بود رسیدیم اولم رفتیم قسمت مخابرات که مد نظرمون بود که تقریبا هم خلوت بود. برخلاف پارسال که چهار نفر بودیمو دم هر غرفه ای که فکر میکردیم کمی ممکنه به ما مربوط بشه وایمیستادیمو گپوگفتمان میکردیمو کلی هم بروشور و وسایل تبلیغاتیه خورده ریز گرفتیم که دیگه بارمونم سنگین شده بود، اینبار گزینشی عمل کردیم وجاهای زیادی خودمونو معطل نکردیم. البت پارسال هم از صبح اومده بودیم وهم اینکه یکی از بچه ها باهامون بود که تعدادی از غرفه دارها رو میشناخت، بواسطه اون بعضی جاها ازمون پذیرایی هم کردن، اما امسال اون باما نبودو ما دوتا هم به اندازه اون شناس نبودیم. خلاصه بازدید مخابراتیمون که تموم شد یه سری هم به کامپیوتری ها زدیم، یکی دوتا سالن رو دیدیمو اومدیم برای رفتن. اومدیم بریم دستشوئیه مسجد نمایشگاه، اون تجربه که گفتم از اینجا شروع میشه. دستشویی زیرزمین بود، مدیریت موند بیرون که آتاآشغالو رو نگه داره و من برم بیام. رفتم دیدم چی میگی!!!!! صف بستن چه صفی انگار گوشت میدن کیلو هزاروپونصد تومن. صفش هم از اونایی بود که همه اول ورودی وایمیستن تا هرکدوم خالی شد نفر اول بره تو. رفتم جلوتر ببینم چندتا دستشویی داره اینهمه واستادن. دیدم ده دوازده تایی دوطرف راهرو هست، یه در هم آخرش هست که یه چوب دسته جارویی جلوش گذاشتن که کسی نره. پیش خودم گفتم برم ببینم شاید بشه از اونجا استفاده کرد اینا برا خودشون چوب گذاشتن. همینجور که میرفتم در دستشویی هاروهم با انگشت هل میدادم بلکه در یکیش واشدو مارفتیم تو، اون دره هم پشتش دسشویی نبود ومثلا تی شویی بود، برگشتنه درهای اینوری رو با انگشت هل میدادم که یکیش باز شد، یه کم منتظر شدم ببینم کسی توش نیست دیدم ایول خالیه یه نگاه به صف کردمو با یه لبخند رضایتی وارد شدم، نفر اول صفم داشت دود از کلش بلند میشد که من بدون صف دارم میرم. خلاصه ما رفتیمو اومدیمو داشتیم دستمونو میشستیم که دیدیم مدیریت هم اومده تو. گفتم چی شد پس گفت بالا سرده. وسایلو ازش گرفتمو رفت تو صف، گفت توهم تو این صف وایسادی؟ گفتم نه داداش ما از تجربیاتمون استفاده کردیم. البته من قبلا هم اینکارو کرده بودم، اون پاساژی که زیاد بهش رفتو آمد دارم همین سبکو داره ووقتی شلوغ میشه معمولا همین کارو میکنم وتقریبا پنجاه درصد موارد هم به نتیجه میرسه.

شما هم میتونید از این تجربه ارزشمند در موارد مقتضی استفاده کنید. آره!!!! ممکنه خیلی الکی و مسخره به نظر برسه اما باور کنید کاربردی و مفیده مخصوصا وقتی که عجلتون برای تخلیه زیاد باشه. به هرحال به موقع میشه امتحانش کرد ویادتون باشه وقتی راحت شدین وداشتین شلوارتونو بالا میکشیدین برباد رو از دعای خیرتون بی نصیب نزارید.

   + بَـر باد ; ٢:٢٩ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٦ آذر ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

فرمولا وان

 

دیگه کیه که ندونه من نسبت به رانندگیه خانوما حساسم.

یادتونه که یه بار ازش نوشتم نزدیک بود کشت وکشتار بشه اینجا، حالا کشتو کشتارم که نه ولی نزدیک بود همدیگه رو بزنن اینجا، زدن حالا هیچی دعوای لفظی شد، اقلا دیگه تیکه که به هم مینداختند، دست کم به من که تیکه انداختید. آقا هنوزم همون احساس رو دارم، دیگه از حساسیت هم گذشته وآلرژی شده. وقت رانندگی انقدر به خاطر این خانومای راننده غرغر میکردم که یه روزی خودم خسته شدم وتصمیم گرفتم دیگه کاری به کارشون نداشته باشم، آقا جدا این تصمیمو گرفتما، یه جوری هم خسته بودم هم دلمم میسوخت که هی هی از رانندگیشون بد میگم،واقعا به خودم گفتم که دیگه کاری به کارشون نداشته باشم. ولی فکر میکنی شد، یه مدتی خیلی تلاش کردم ولی متاسفانه وضعیت رانندگیه خانوما طوری نیست که بشه ازش چشم پوشی کنی.

آقا، عزیز، بانو،،، چرا زور میگی، بابا یدونه خانوم به تنهایی کافیه تا یه خیابونو به هم بریزه، ده تاشو دیدم، صد تاشو دیدم، باور کن هزارتاشم دیدم. یکی میگفت دلیلش اینه که تو ایران نمیزارن خانوما اعتماد به نفس پیدا کنندو همش میزنن تو سررانندگیه خانوماوتو ایران کلا خانوما رو جدی نمیگیرندو این جور دلیلها. که اینا همش الکیو بهونست، چه ربطی به ایران داره عزیز من؟؟؟ تو آمریکا ضرب المثل شده که میگن به رانندگیه زن وچینی نباید اطمینان کرد. همین تلویزیون خودمون نشون میداد که توایتالیا راجع به رانندگیه زنها بد قضاوت میشه، باهر آقایی که مصاحبه میکرد یارو آه وناله و فغان وفریاد از دست خانوما، با هر زنی که مصاحبه میکرد میگفت: نخیرم، ما خیلیم خوب رانندگی میکنیم و اِلِ وبــــِل وجیمبله، جالبش اینجاست که آمار اداره بیمه رو پیش میکشیدند که در اداره بیمه تعداد آقایان راننده تصادف کرده از خانومها بیشتره، اونوقت این میشه دلیل خوبیه رانندگیه خانوما!!!. آخه خانومی که میترسه دنده عقب بگیره، موقع پارک کردن ماشینو وسط خیابون میذاره میره، این رانندست؟؟؟. حالا چرا آمار بیمه اینجوری نشون میده!؟ معلومه دیگه عزیزم خانومی که سرعت ماشینش با سرعت کالسکه بـَچش برابری میکنه، مسیری که توش پیچ داشته باشه هم نمیره، اصلا کِی وقت میکنه تصادف کنه، تو این ترافیکا که ماشین متر به متر حرکت میکنه وقتی ترمز میزنه دنده رو خلاص نمیکنه، حاضر پاشو چند دقیقه رو کلاج نگه داره ولی دنده رو عوض نکنه. اوناییشم که مثلا گازو گوز میدن یه بدبختیه دیگست. تعریف میکنه که آبجیم همیشه وقتی ماشینو از حیاط میاورد بیرون، دنده عقب با سرعت از حیاط خارج میشه(یه فضای بازی جلو حیاطشون هست) همونجوری عقبکی یه جورایی آرتیستی دور میزنه و بعدم میره، میگه یه بار یه ماشین اونجا کنار دیوار پارک بود اینم به هوای همیشه، یه نیگاه نکرده ببینه عقبش چه خبره، زرپ رفته زده تو در ماشین یارو. اتوبوس داشت خیابونو میرفت پایین، جلوشم باز بود، لاینی که به سمت بالا میومد ترافیک شده بود حرکت نمیکرد، خانومه از تو کوچه اومده بیرون با اون ترافیک نتونسته بود ماشینو ببره تو لاین خودش که به سمت بالا  بیاد، وسط خیابون جلوی راه مارو بند آورده بود، ماشینا بوق میزدند، خانومه گیرافتاده بودو انگار که ترسیده باشه همونجا مونده بود، راننده اتوبوس رفت پایین راهنماییش کرد چند متر دنده عقب گرفت راه باز شد، آقا دوتا کوچه پایینتر یه خانوم دیگه و یه همچین اتفاقی افتاد. یه خانومی تو این دنیا وجود داره کنار دستش که میشینم از ترسم کمربند ایمنیمو میبندم، توجه میکنی از ترسم کمربند ایمنی رو میبندم یعنی چی؟؟ این وقتی میخواد پارک دوبل بره دیگه نگاه نمیکنه ببینه جلوی ماشینش کجا میره، یه بار بهش گفتم بابا جلو ماشینو بپا رفت وسط خیابون، گفت اونایی که دارن میان باید حواسشون باشه، بعله دیگه، چاردیواریه واختیاری. یکی دیگه: گواهی نامشو تازه گرفته، پاترول رو انداخته زیر پاش، گمونم باباش بهش گفته اگه اینو خوب راه ببری برات تصدیق هواپیما میگیرم، نمیدونی با چه قسمو آیه ای ماشینو برد تو پارکینگ خونشون، تو همین وبلاگ، یه آقایی برام کامنت گذاشت که فلانی اگه یه خانومو پشت بلیزر دیدی بپیچ تو یه کوچه دیگه اگرم ماشینت کنار خیابون پارک بود ماشینو بزار وخودت فرار کن. تو خیابون از روی فرم رانندگی خیلی وقتا میتونی تشخیص بدی که راننده یه خانومه، ترک موتور نشسته بودم، کجا؟،، فرمانیه، یه هیوندا سوناتا پهلوی چپ ما داشت میومد به طوری که تا وسطای کاپوتش تو دید من بود وبقیش عقب بود، یه لحظه موتوری یه ویراژ کوچیک به چپ داد و رفت جلو، حالا پشت چراغ راهنمائیه وسرعت زیاد نیست، دیدم این هیوندائیه نیم متر، یه متری گرفت به چپ با ترمز نسبتا شدیدی(برای اون سرعت) از سرعتشم کم کرد، پیش خودم گفتم حتما این رانندش زنه که با یه ویراژ اینجوری یه همچین عکس العملی ازخودش نشون داد، برگشتم دیدم بعله درست حدس زدم. بازم هست برای گفتن، انقدر زیاده که نگو. ولی عزیزم به خدا من دشمن خانوما نیستم، زور که نیست، به لجولجبازی که نیست، رانندگی یه جسارتی لازم داره که خداوند عالم تو آفرینش خانوما با این روح لطیفشون به کار نبرده. البته خانومایی که رانندگیشونم خوب باشه وجود دارن. یکیشون از دوستای منه. همه اینا رو نوشتم به خاطر اینجاش. این خانوم روز دومی که ماشین خرید اومد دم خونه ما. با اینکه هنوز انقدی اون ماشینو سوار نشده بود وحتی خیلی هم احتیاط میکرد که کار خطایی نکنه ومیکرد بهش گفتم رانندگیت خوبه، خوشحال شد ولی برا خودشم تعجب بود چون هم نظر منو میدونست درمورد رانندگیه خانوما وهم بالاخره خودشم میفهمید که روز دوم رانندگیش خیلی نمیتونه تعریف کسی رو جلب کنه. بهش گفتم به هرحال برای روزدوم خوب رانندگی میکنی ونکته اینجاست که آدم میتونه به رانندگیت اعتماد کنه و نشون میده که با اضافه شدن مهارتو دست فرمونت راننده خوبی خواهی شد. بعدا همینطور هم شد، حداقل تعریفی که میشه ازش کرد اینه که به ماشینش مسلطه واین ماشینه که دراختیار اونه، دنده رو به راحتی وبه موقع عوض میکنه، از آینه به راحتی میتونه استفاده کنه، عکس العمل های مناسب رو تو خیابون میتونه از خودش نشون بده به موقع سرعت بگیره، به موقع سرعت کم کنه، کفر پشت سریاشو درنیاره واز نکته های مهمه رانندگیش اینه که میتونه از لاینهای مختلف خیابون بدرستی وبه صورت اطمینان بخشی استفاده کنه که این از نوادره چون ممکنه خانوما تو لاینها جابه جا بشنو باسرعتم برنو ویراژم بدن ولی اکثرا نسبت به ماشینهای اطراف بی توجهن و بعضی وقتا خطر آفرین میشن. نمونش همون خانومیه که کمربندمو از ترس رانندگیش میبندم ولی این اینجوری نیست. تازه رانندگیش جذابیت هم داره. با موسیقی وحرکات موزون، دستو سرو چشمو ابرو بعضی وقتا این کنترل رو هم جای میکروفون میگیره جلو دهنشو شروع میکنه خوندن یه وقتایی هم که دیگه آهنگ از هنر بالایی برخورداره، از نصف به بالا، همه جای بدنشو درگیر میکنه. نکته جالبش اینجاست منو نیگاه میکنه ومیگه اینکارا رو میکنم اخماتو واکنی. ولی خداییش رانندگیش خوبه و اطمینان بخش.

   + بَـر باد ; ۳:٥۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

پاسخی به یک رهگذر

 

سلام

عذر میخوام جوابتو تو آدرس ایمیلی که دادی نمیدم، راستش نمیدونم چرا!! شاید تنبلیم میاد ایمیل بدم.

به حضورت عرض شود چیزایی رو که من تو بلاگم مینویسم همشون حقیقی ودرستند. خیلیاشون حقایقی هستند که در دنیای غیر مجازیم کسی ازشون اطلاع نداره. اگر مطلبی به شوخی یا به هردلیلی نوشته باشم که میتونه غیرحقیقی تلقی بشه، حتما اونو برای خواننده مشخص کردم، حتی اگر اغراق کرده باشم به طور معمول برای خوانندم روشن میکنم. در نتیجه اونی که شما خوندی دقیقا همونجوری اتفاق افتاده که نوشتم. اون کارت رو از زمین پیدا کردم وتا مدتها بعد از نوشتن بلاگمم داشتم و گمونم بالاخره انداختمش دور. برای اینکه جواب شما رو دقیق بدم دوباره اون قسمت از پست رو خوندم، یادم نبود که شماره تلفن روهم نوشتم که دیدم نوشتم، اونجوری که شما پیغام دادید به نظرمیرسه حتما تا حالا از طریق اون شماره تلفن پیگیری کردید. به هرحال یادم میاد قبلا ازروی کنجکاوی اسم شرکت روهم سرچ کردم، نتایج قابل قبولی هم بدست اومد، میتونی اینکارم بکنی که شاید تاحالا کردی و به نتیجه دلخواهتم رسیدی، واصلا ممکنه اینجا دیگه نیای ونخونی.

به هرحال اومدن شما به اون نحو باعث تعجب وهم خوشحالیه من شد هرچند که نزدیک بود از حضورتون مطلع نشم چون بعضی وقتا پرشین کامنتها رو با ترتیب واقعی نمینویسه واگر قرار بود به چیزی که درحوزه جمهوریه اسلامیه ایران قرار داره اعتماد کنم حتما این پست رو ننوشته بودم.

ازروی کُنجولی(کنجولی درفرهنگ لغت من به معنیه کنجکاوی باگرایش شدید به فضولی میباشد) برام جالبه بدونم این جستجوروبه کجا میرسونی. اگر ایراد خاصی درگفتنش نیست وحالشو داشتی به منم بگو چی شد.

متشکراتم.

                                                                                      برباد

 

   + بَـر باد ; ۸:٢٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢٩ تیر ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

آیاآیه؟

ما آدما جونورای عجیب الغریبی هستیم. در موارد مختلف کارایی میکنیم که از هیچ بنی بشری سرنمیزنه. فکرمون، کارامون، برداشتمون، احساسمون دربسیاری از موارد با هیچ منطق ریاضی جورنمیاد، برا همینه که رفتیم واسه خودمون مبحثی به نام فلسفه درست کردیم، چون مَنطَخ نداره!!!!! اگرم بعضی جاهاش داره همون منطق ریاضیه که بازم خودمون چپوندیم بهش!!!!. برا خودمون آش درست کردیم، میخوریم بَهبَهم میگیم. هیچ موجود زنده یا مرده دیگری در گیتی از فلسفه تو زندگیش استفاده نمیکنه، همه چیز تو زندگیشون ریاضیه. مورچه زرد خالخال پشمی در بیابونای آفریقا از طریق خورشید مسیرشو پیدا میکنه (ریاضی) اگه روسرش سایه درست کنند و بوسیله آینه خورشید رو از طرف مقابل بهش بتابونند مشرق ومغربشو گم میکنه!!! یعنی اگه صبح بوده وداشته میرفته سرکار یهو فکر میکنه غروب شده راهشو عوض میکنه وبرمیگرده خونه. مرغو اگه تو یه اتاق دور از روشنائیه طبیعت نگه داری و خودت  جوری چراغو روشنو خاموش کنی که در بیستو چهارساعت دوبار تاریک باشه ودوبار روشن مرغ بیچاره برات روزی دوتا تخم میکنه. درعوض ما آدمیزادها دربسیار مواردی مثل گربه مرتضی علی میمونیم!!! هرجوری ولمون کنن چارچنگولی میایم پایین.

ما آدما عادت داریم که هر چیز کوچیکی رو نشونه یه چیز کوچیک یا بزرگ دیگه بدونیم. یعنی چی؟؟؟؟ یعنی اگه دمپایی برعکس افتاده باشه یکی از فامیلا میمیره، اگه کف دستت بخاره مهمون میاد، اگه عطسه کنی صبر میاد. اینا البته دسته بندی شدشه واز روزگاران کهن بوده  ولی یه سری اتفاقات هم هست که از قبل براشون پیش بینی نشده. مثلا اگه یه دختر خوب پاشو تو زندگیه ما نمیذاره (مثال میزنما) اینو بدلیل این میدونیم که یه روزی که یه دوست دختری داشتیم باهاش خوب تا نکردیمو دلشوشکوندیمو شاید آه اون مارو گرفته، اینکه حالا تازه توازن داره،، دختر درمقابل دختر،، بعضی وقتا هست که اگه تصادفم بکنیم بخیالمون میرسه نفرین دختره زیرمون کرده وبعدش زنگ میزنیم با التماس ازش حلالیت میطلبیم تا بلکه دل دخترک نرم بشه و مشکلات دست ازسرمون برداره. یکی دیگه از اون معروفاش همونیه که مثلشو میزنندو میگن "منع دیگران رو نکن" مفهومش اینه که دیگران رو به خاطر اشتباه یا نارساییشون سرزنش یا مسخره نکن چون سر خودت میاد. توضیح اینو دیگه همتون میدونید، شاید از نزدیک باهاش برخوردم داشتید.

خلاصه نمیدونم اینا که گفتم درسته یا غلط ولی میدونم در آموزه های فرهنگی و دینیمونم در این مورد مطالبی هست. ازجمله در قرآن مطالب بسیاری در این باب هست که خیلی چیزها آیاتی است از طرف خداوند که ما پی به چیز دیگری ببریم. اینجوریشم اومده که در ماجراهای مختلف پندهایی برای عبرت گرفتن وجود داره.

بالاخره من اینطور متوجه میشم که نشانه های فراوانی دورو اطراف ما وجود داره که ما باید ازش نتایجی بگیریم. اما انگار ما آدما بعضی وقتا یه چیزای بیربطی رو نشونه یه چیز بیربط تری میدونیم، بعضی وقتا یه چیزاییرَم که باید ببینیمو ازش پندی بگیریم اصلا نمیبینیم، اگه ببینیم توجهی بهش نمیکنیم، اگرم توجه کنیم اهمیتی نمیدیم. خداییش تشخیص اینکه چی اونیه که باید بهش دقت کنیو چی اونیه که باید بیخیالش بشی سختم هست، خودش یه مراحلی داره که کار هرکسی نیست.

عجب!!!!!!!!!!!!!!!! مثل همیشه میخواستم کوتاه بنویسما ولی بازم مثل همیشه کلی نوشتمو هنوز اونیرو که میخوام بگمو نگفتم.

تا اینجاشو داشته باش

همین تازگیا گوشی موبایلمو عوض کردم. فقطم به خاطر اینکه دوربین بالاتر داشته باشه اینکارو کردم. گوشی قبلیمم دوسال پیش  بیشتر به خاطر دوربینش خریده بودم. این جدیده گارانتی اصلی، منو فارسی، دفترچه فابریک فارسی هم داره که البته کامل نیست، سی تا هم آهنگ فابریکی روش بود که خیلیاشم ایرانی بود. مثلا پرویز یاحقی، آرین، سیروان خسروی، اذان رحیم موذن زاده (همون اذان معروفه) دیگه جونم براتون بگه کاوه یغماییو غیره. هنوزم فرصت نکردم آهنگای دلخواه خودمو بریزم یعنی البته دیویدی رام میخواد که درحال حاضر ندارم، خیلی هم مهم نیست.

اینم تا اینجا داشته باش

یه زمانایی معمولا وقتی محل کار بودیم تصور کن که مشغول انجام دادن یه کاری بودیمو اون گوشه هم یه ضبطی نواری چیزی روشن بودو یه خانومی آقایی مجازی غیر مجازی داشت میخوند. یه رفیق داشتیم وقت اذان که میشد،،،، صدای اذان میومد یا فقط همین که میدونست وقت اذانه ضبطو خاموش میکرد. یادمه بار اول ازش پرسیدم چرا اینکارو میکنی گفت چون الان وقت اذانه. منم از این کار بدم نیومد، به نظرم یه جوراحترام گذاشتن قابل قبول میرسید. از اون به بعد خودمم اگه حواسم باشه وقت اذان موسیقی رو خاموش میکنم، پنج دقیقه دیگش اگه باز حواسم بود روشن میکنم.

این سومیرم داشته باش، آخرسر خودم همه روبه هم ربط میدم.

اینا رو تا اینجا خوندی؟. اینیرو که الان میخوام بنویسم یدونه از اون ماجراهاست که جزو اون داستان نشانه ها وفلسفه که اول خوندی قرار میگیره. ولی من واقعا نمیدونم این یه نشانست که باید بهش توجه کرد یا یه اتفاق معمولیه که ما با همون فلسفه ها میچسبونیمشون به هم و براخودمون دلمشغولی درست میکنیم. به هرحال من میگم، هرکسی هرجور دلش خواست قضاوت کنه.

یه روزایی تو همین خرداد ماه. آره همون روزای انتخاباتی بود. تو یه دفتری مشغول کار بودم، تنها هم بودم. یه غروبی زدم این گوشیه بخونه، آهنگاش دلچسب من نبود ولی از صبح تنهایی اونجا کار میکردم، گذاشتم یه صدایی دربیاد. منم مشغول کار خودم بودمو چندان حواسم نبود که چی میخونه والان کِیه و این حرفا. یهو دیدم از گوشیه من صدای اذان میاد!!!!! اولش برام تعجب شد بعد یادم اومد که اذانم تو آهنگا بود. هوا هم تقریبا تاریک شده بود. برام جالب اومد که ببین من که حواسم نبود سر اذان آهنگو ببندم خودبه خود رسید به اذان. اینو مثل یه نشونه براخودم فرض کردم و همون موقع به ذهنم رسید که تو وبلاگ بنویسم. کمی دقتمو بیشتر کردم و صدای اذانرو از بیرون هم شنیدم. خب،، هی جالبیش برام افزون میشد. به ساعت نگاه کردم دیدم ساعت ازهشتو نیم گذشته شاید حدود چهل چهلو پنج دقیقه بود. تو ذهنم این بود که اذان قبل از ساعت هشتو نیمه وحتی با اینکه مطمئنا صدای اذان رو از بیرون شنیده بودم اونو یه اتفاق فرض کردم و پیش خودم گفتم این داستان سر وقت اذان پیش نیومده وکلا از نوشتن این ماجرا دربلاگ پشیمون شدم. گذشت تا اینکه همین پنجشنبه دوباره همونجا بودم، بااینکه قرار نبود ولی بازم تنها موندم. کارمو انجام دادمو اومدم بیرون، ساعت رو نگاه کردم، هشتو چهلو چند دقیقه بود. من معمولا وقتی ازجایی کاری خارج میشم ساعت رو نگاه میکنم اکثرا موقع ورود اینکارو نمیکنم. ساعت رو نگاه کردم، ازساختمون خارج شدم، صدای اذان بلند شد. یاد اونروز افتادم. اونروزم تو همین دقایق بود که اون اتفاق رخداد ومن تصور میکردم اذان حول وهوش ساعت هشتوربع هشتو بیست دقیقه باید باشه که اشتباه میکردم، جالب اینجاست که از اون روز تا پنجشنبه یه بارم فکر نکرده بودم که بالاخره اذان چه ساعتیه. ودیگه اینکه اونروز نگاه کردم، هوا به نظرم تاریکتر میرسید، معمولا وقتی اذان میگن یه ته روشنی تو هوا هست ولی اونروز نبود. اینی که الان میخوام بگم همین الان که دارم مینوویسم به ذهنم اومد: اون دفتر شیشه های رفلکس قهوه ای داشت که احتمالا در تاریکتر به نظر رسیدن هوا بی تاثیر نبود. نتیجه اینکه تصمیم گرفتم بیامو ماجرا رو اینجا بنویسم. ((در هنگام اذان که من یادم نبود موسیقی رو ببندم به صورت غیر منتظره ای از میون آهنگها نوای اذان پخش شد)).

گفتم که نمیدونم این یه اتفاق سادست که همیشه پیرامون ما رخ میده ونباید الکی بهم وصلش کرد یا نه نشانه ایست که باید درکش کردو پندی ازش آموخت. شایدم واسه من یه اتفاق ساده باشه ولی شاید قراره کسی بیاد اینجا بخوندش که برای اون یک نشانست.

الله اعلم.

   + بَـر باد ; ۳:٠٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۸ تیر ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

نمیدونی

قبل از انتخابات میخواستم نطق انتخاباتی کنم،، تبلیغات به نفع یکیو برضد دیگری.

ننوشتم.

انتخابات که برگزار شد وهنوز یکی دوروز اول بود و خیلی شلوغ نشده بود خواستم تحلیل بدمو از یکی دفاع کنمو حمله برعلیه دیگری.

ننوشتم.

امروزم دلم میخواد از دَم تا دُم همه روبزارم زیر تیغ.،،،،،،، بکِشم به جون یکی و هم دیگری.

اینم نمینویسم.

فقط اینو میگم که مردم بیخودو بی هدف تلف شدند. چه از مخالف، چه از بسیجی، چه از هوادارای یکی، چه از هوادارای دیگری، وقت و جون واعتقادشونو (به هر چی که اعتقاد داشتند) هدر دادند به خاطر هیچی و هیشکی. چهل میلیون ادم که رای دادند(طبق آمار) همشون بد رو انتخاب کردند، بسته به اینکه اونروز تو ذهنشون چی بد بودو چی بدتر، هیچکس بهتر رو انتخاب نکرد چون بهتری وجود نداشت. به هرحال به نظر من مردم دراین مورد راه درست رو انتخاب کردند، اما این وسط یه چیزی احمقانه بود (به کسی برنخوره، منم ممکنه در نظر دیگران احمق جلوه کنم، با وضعی که پیش اومده احمق بودن برای ما مردم چیز دور از ذهنی نیست) واونم طرفداریهای آنچنانیه قبل وبعداز انتخابات بود، با اون وضع مفتضح و مسخره که برای هیچکدوم از مردم ایران (البته اوناییشون که جزو ملت به حساب میان) دستاوردی جز مرگ وناامنی نداشت.

حرف اخر: به باور من شروع داستانِ بعد از روز جمعه سناریویی بود نوشته شده توسط یک طرف وادامه پیدا کردنش به مدت بیش از ده روز سناریوی دیگری بود از طرف مقابل، و جوونای ایران مفتو مجانی براشون بازی کردند.

 

اینی روکه در پایین خواهید خوند قبلا نوشته شده، تیتر این پست هم به همین مربوطه، یه ویرایش میکنمو میزارمش براتون.  اگه حالشو داشتید بخونید.

یه ضبط درپیت داشت، کاست خوربود، سیدی تِراکم داشت رادیو هم که داشت. چقدر نوار گوش کرده بودیم باهاش، خودم براش سیدی تراک زده بودم که دووم نمیاوردو بچه ها سیدی رو میبردند ودیگه نمیاوردند.خلاصه یه مدتی خراب شده بودو داد یکی از دوستان تعمیرش کرد. وقتی آورد گذاشتیم روی هُلدِ (حالت انتظار)تلفن، خب اگه مطلع باشید اینجوریه که اون یکسره داره میخونه وتو صداشو نمیشنوی و اگه کسی اومد روی خط، اونم درحالت انتظار براش پخش میشه، البته راهی وجود داره که خودتم بشنوی وبعضی وقتا هم اینکارو میکردیم ولی معمولا خودمون گوش نمیکردیم.

 یه سیدی توش گذاشته بودند،،، آخرین آلبومه احسان خواجه امیری بود، خوشم میاد ازش، خوب میخونه معمولا، این ترانه های ته سریالاش واز اهنگای دیگشم به مقدار نسبتا خوبی گوش کردم،،، به نظر من که خوب میخونه. چون سیدی مجاز بود بعضی وقتا هم جای رادیو سیدی رو میذاشتند برای پشت خطی که گفتم صداش پخش نمیشه، ماهم نمیشنویم. یه روز بچه ها گفتند این سیدی رو که میذاریم وقتی تموم میشه حواسمون نیست بزنیم از اول و پشت خط سکوت میشه. من گفتم این که ریپید (تکرار مجدد) داره و هی پشت هم میخونه. گفتند ریپیدش خرابه و کار نمیکنه و اینا. همین یکی دوروز پیشا رفتم به صورت جدی تر بررسی کنم ببینم چی میگن خرابه وکار نمیکنه، دکمه رو زدم. یه چراغ سبز رنگ بود که با یه بار زدن دکمه چشمک میزد بار دوم ثابت میشد یادم اومد یکیش تکرار کل اهنگها بود یکیش تکرار یک اهنگ ولی نمیدونستم کدوم به کدومه. زدم رو چشمک زنو پلِی کردم روی تراک یک، یه کاری کردم صداشو هم بشنویم، با اینکه مشغول کاری بودم ولی حواسم به اهنگ بود که ببینم ریپید میکنه یانه. یه بار اهنگو خوندو دوباره همونو تکرار کردو سه باره وچهار باره، خلاصه اونجا نشون دادم ریپیدش کار میکنه ولی از همون بار اول که به اهنگه گوش میدادم برام جالب و جذاب بود به طوری که دفعات بعد کاملا ذهنمو متوجه شعرو موزیکش کردم، جلد سیدیشم اونجا بود، ازروی جلدش متن اهنگ روهم خوندم. دیگه خیلی از این اهنگ خوشم اومده بود، از شعرش، از موسیقیش، صدای احسان خواجه امیری هم مخصوصا به این مدل شعرو موسیقی میومد. براتون مینویسمش.

اسم اهنگ هست"نمیدونی". توی جلد سیدی همینجوری که براتون مینویسم نوشته:

تو چشمات مال من نیستو، نگات دنبال من نیستو

چشاتو دزدکی دیدم، تو قهوت فال من نیستو

نمیدونی دیگه حالی توی احوال من نیستو

نمیدونی...

تو از من دلخوری اما، اینا اشکال من نیستو

از اون وقتی که هیچ گوشی، دیگه اِشغال من نیستو

نه تو نه هیچکس دیگه، تو استقبال من نیستو

نمیدونی...

تو قلب تو دیگه جایی، واسه امثال من نیستو

یه ذره دلخوشی حتی، توی اقبال من نیستو

بهارش اینجوری باشه، نه امسال سال من نیستو

نمیدونی...///

سراینده این ترانه امیر پیرنهان بود

چندین بار اینو با علاقه گوش کردمو خودمم باهاش میخوندمو دیروزم وقتی رفتم بازم چندین بار دیگه گوش کردمش.

این شعر برای من فوق العاده بود اما فقط یه جاش منو راضی نمیکرد. پیش خودم فکر میکردم اگه اون نمیدونیه سوم رو یه مصرع میکرد با وزن وقافیهء قبلیا چی میشد دیگه این ترانه،،، میترکوند. اما حیف که اینجوری نبود. هرچند که درک میکنم خیلی مشکله چون هم اون نمیدونیا رو میکشید وهم نمیشه جمله رو با نیستو تموم کرد ولی میشد با آهنگ تهشو جمع کرد.

خبردارید که جدیدا دوستان منو جزو  کسانی که شعربلدند بگن قبول کردن، منم که از اون ادمای جو گیر، نتیجش این میشه دیگه.

   + بَـر باد ; ٦:۱٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ تیر ،۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()