درباره من : یه پسر، که توی بازار آزاد شاغله و کمی تنبل و کمی زرنگه. تنبلیش از این جهته که بیشتر از نصف زندگیشو خوابیده واما زرنگیش از اینجاست که به گفته دیگران اگه داغه یه کاری بشه حداکثر نتیجه رو از اون کار حاصل میکنه. حالا این پسر اومده تا یه سری حرفای خصوصیشو که به کسی نمیتونه بگه و یه سری حرفای دیگشو که اگرم بخواد بگه کسی گوش نمیکنه رو اینجا بنویسه. پیش خودتون نگید" د بیا،، پسره حرفایی رو که کسی گوش نمیکنه رو آورده اینجا به خورد ما بده." نه!!! اینجوری نیست. آخه من بهتر از اونی که حرف میزنم میتونم بنویسم. در مورد سن وسالم همینقدر بگم که من در زمان خدابیامرز ممدرضاپهلوی دنیا اومدم. و از تفریحاتمم میتونم از کوهنوردی،، شنا،، دوچرخه سواری،، رفتن به پارکوسینما با دوستان وگاهی رستوران نام ببرم. که معمولا در یک مقطع زمانی همه رو باهم انجام نمیدم وبه صورت فصلی ازشون استفاده میکنم. رفتن به مسافرت در گروه های کوچک از علایق منه که البته کم پیش میاد بهش برسم، دلیل عمدشم اینه که خودم معمولا برای جمع کردن دوستان وبرنامه ریزی پیش قدم نمیشم. من الان حدود 5 ساله وبلاگ نویسم وحالا بعد از مدتها که کم پیدا بودم به دلیل اتفاق دلپسندی که افتاده و انگیزه های خاموشم برای نوشتن رو دوباره بیدار کرده (در مورد اون اتفاق حواهم نوشت) میخوام ینویسم. امیدوارم لااقل بخشی از دوستان قدیمی که در گذشته جمع صمیمی ای با هم ساخته بودیم رو بتونم ریکاوری کنم والبته این دوستان تازه وجدید هستند که جذابیت کار رو دوچندان میکنند وباعث پایبندیه بیشتر از گذشته خواهند شد. خداییش در دوره قبل چه بسیار دوستان خوب، عالی و فوق العاده ای که پیدا نکردم و حتی بعضیاشون به دنیای واقعیه من قدم گذاشتند و قسمتی از زندگی و وجودم رو به خودشون اختصاص دادند. تا خدا چی بخواد. هر چند من در گذشته آرشیوم رو حذف کرده بودم ولی تغییراتی در پرشین بلاگ (که هراز چند گاهی هم باعثه دردسره) موجب شد تا خود به خود آرشیوم برگرده،، با این حساب دوستان تازه به ما پیوسته ای که از خوندن نوشته های من حوصلشون سر نرفته وبلکه پسندیده هم باشند میتونند از آرشیو بربادداده استفاده کنند چون چنانچه بتونید نوشته های فعلیه منو تحمل کنید بهتون اطمینان میدم در اونجا با متون به مراتب جذابتری(به اعتقاد شخص خودم و البته تصریح برخی دوستان قدیمی) روبرو خواهید شد. مخصوصا اوایل نوشتنم که خوندنش برداشت متفاوتی از من برای شما در پی خواهد داشت. (با تشکر. برباد) 13/9/89
پروفایل من : بَـر باد
| ساعت ۱۱:۳٢ ب.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳٩٠ |
|
خب دیگه. وقتی زندگیه یه آدمی انقدر آروم و ساده میگذره که کوهنوردی بازم هوس کوه زد به سرم. 2-3 هفته پیش که رفتم کولکچال مزش دقیق یادم نیست ولی شاید حدود 4 سالی بود که دربند نیومده گفتم که چندساله دربند نیومده بودم، چندینبارم که قبلش القصه: امروز مقصد شیرپلا بود. سختیه راه وزمان ومسافت خیلی خلاصه یه یک ساعتی بدین منوال خستگی |
| ساعت ٢:٥٧ ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ،۱۳٩٠ |
|
امروز (10/7/90) داشتم خونه ناهار القصه: یادم افتاد اون که مجید بودو بچه مدرسه راهنمایی چند سال پیش داشتم با یکی از دوستان حرف میزدم نمیدونم چی ) یعنی تو تا حالا میگو نخوردی؟ + نه، نخوردم. مگه تو خودت چند بار میگو خوردی؟ ) احتمالا گفته: به اندازه موهای سرت ( من کچل نیستما). اگه میگفت مامانم از بچگی به جای بیسکویت بهم میگو سوخاری یه روز دیگه با یه دوست دیگه ای رفتیم رستوران. تو منوش میگو هم داشت. هم سوخاری، هم کبابی. بالاخره میگو رو آوردن گذاشتن جلو ما. نمیدونم 4 تا بود، یه بار دیگه هم میگو خوردم. بگو کجا؟ پارسال که با اون ) حالا از کجا معلومه میگو باشه. + میگوئه دیگه. ) آخه فلان جا خوردم اینجوری نبود. + خب اونجا میگوهاش درستو حسابیه اینجا ته مونده تور ماهی دوباره یه غری زدمو + بخور مزه میگو میده. ) مگه توتاحالا خوردی؟ معلوم شد یه سالی یه جایی یه میگویی خورده. ) برو بابا حالا واسه ما میگو شناس شده. شروع کردم به خوردن. چشمتون روز بد نبینه؛ اولین لقمه رو که اینم از داستان میگو خوردن بربادی. |
| ساعت ۳:۱٧ ب.ظ روز جمعه ٤ شهریور ،۱۳٩٠ |
|
اول از همه قرارگاه. زمین تماما برف گرفته رسیدم به ایستگاه چهار. پایین که رسیدم بعد از از اون روز تا حالا |
| ساعت ٩:٤٩ ب.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ،۱۳٩٠ |
|
خب. کجا بودیم. از کوهها براتون میگفتم. میدونی؟ اونروزی که تو زمستون حسابی برف اومد و من رفتم کلکچال به فکر افتادم این پستو براتون بنویسم. الان میدونی کِیه؟ چهارشنبه 15/4/90 تشریف دارن. اون قسمت اولو که همون وقت شروع کردم نوشتن ولی این دومی رو همین امروز شروع کردم. سال 89 یه دوسه تا برف مشتی اومد. منم که همش دلم میخواست یه روز از اون روزا که حسابی روی کوه برف میشینه، جُمعش که هنوز کسی نرفته و برفا دست نخوردست برم کوه وحالشو ببرم. یادمه یه بار برف حسابی اومد و دلم میخواست برم ولی نشد، احتمالا تنبلی کردم. تا اینکه اون برف سنگینه اومدو کوه که سفید شد هیچی، شهرم سفید شد. اخر هفته هم بود، یا چهارشنبه بود یا پنجشنبه. میخواستم یکیرو هم با خودم ببرم ولی آدم قابل اعتمادی که تا آخر راه بیادو وسط کار غر نزنه و نخواد برگرده سراغ نداشتم پس تصمیم گرفتم تنهایی برم. جمعه شد. صبح زود از خواب بیدار شدم. من به اختیار خودم غیر از جمعه هایی که میخوام برم کوه هیچ روز دیگری رو صبح زود از خواب بیدار نمیشم. یه کوله پشتی مشکی دارم کوچولوئه نسبتا، فکر کنم سال 80 خریده باشمش، یه فلاسک که همین تازگیا سفارش دادم برام آوردن، پرازچای، جالبش اینجاست که چایی خورم نیستم، حال شیرکاکائو درست کردنم نداشتم، البته فکر کنم مَلاتشم نداشتیم ولی به هر حال بودن یه فلاسک چای از نبودنش بهتر بود. یه لیوان چون بالاخره ممکنه دلت بخواد از اون چایی که خِرکش کردی دنبال خودت یه لیوانم خودت بخوری. یه کمپوت گیلاسو چندتا از این شوکولات کوچولوها که دیشب خریدم. عصای کوهنوردی که اینم سفارشیه، یه سبزشم بعدا خودم خریدم گذاشتم کنارش(اولیه قرمزه) که اگه یه وقت دوستی آشنایی باهات اومد کوه اونم عصا داشته باشه، یعنی در حقیقت خودم عصا داشته باشم، چون میدونی که؟! کیفشو که براش میاری، عصارم میدی دستش که به کوهستان مسلط باشه، تازه اونیکی دستشم باید بگیری دنبال خودت بکشی، آخه ظریفن دیگه. بگذریم. یه جفتم یخ شکن برداشتم تازه اونم به همین دلیلی که الان توضیحشو دادم کردم دوجفت. ماشینو برداشتمو یاعلی از تو مدد. رسیدم به سربالائیه جمشیدیه. همون اولش دوتا از این کارگرای پارک داشتن میرفتن بالا و منتظر بودن ببینن کسی میبرتشون. که قسمت من شدند. سوارشون کردم دیدم از برادرای افغان هستند، فارسی هم درستوحسابی نمیفهمند. همینطور که میرفتم بالا جای پارک برای ماشین کموکمتر میشد، ازشون پرسیدم بالا جای پارک هست؟ گفتند هست. چند بار پرسیدم، چند بار گفتند هست. خلاصه من هر چی رفتم بالاتر دیدم عمرا جا پیدا نشه، اونایی هم که از من جلوتر رفتند اون بالا دور میزنندو برمیگردند پایین. آقا پشیمون از اینکه چرا همون پایینتر پارک نکردم، ماشینای جلویی هم که هی ترمز و یکی میخواد بچپونه تو یه سوراخ ویکی دوبله پارک کنه و جون آدمو میگیرن تا برن، جای دور زدن هم نیست چون وسطم ماشین پارک کرده وباید بری اون بالاها، بالاتر از در دوم پارک دور بزنی. هرچی هم میری بالاتر برفویخ بیشتره و داستانی بود برا خودش. نزدیک درب ورودی رسیدیم، ترافیکم که شده، این دوتا هم هی این پا اون پا میکنن پیاده شن. منم گفتم پیاده شید برید دنبال کارتون. حرفی که نمیشه بهشون زدو خودشونم که نمیشه جا پارک کنمو اقلا برن به کارشون برسن. منم یه گِلی به سر خودم میگیرم دیگه، چیکار کنم!. اگه میرسیدم به اون بالا که میشه دور زدو ماشین تو سرپایینی میافتاد بالاخره انقدر میومدم پایین تا یه جا پارک کنمو برگردم ولی مسیر باریکو برفو یخو راننده هایی که سرگیجه گرفته بودند نوید راه دشوارو مخاطره آمیزی رو میداد. اما به هر حال بدون تلفات رسیدمو دور زدم. دیگه خیالمم راحت شد که نهایتش مجبور میشم خیلی برم پایینو کلی پیاده برگردم. همینجور که میومدم پایین جلوی من یه ماشینه از پارک در اومدو منم زرتی رفتم جاش، درست کنار درب اصلی پارک. خوشحال وخندان وسایلمو برداشتمو پیش یه سمت کوه های پراز برف کلکچال. |
| ساعت ٦:۱٦ ب.ظ روز چهارشنبه ۱ تیر ،۱۳٩٠ |
|
یادم میاد بچه که بودم هَراز چندگاهی با خانواده میرفتیم کوه. وقتی همه دست جمعی کوه میرفتیم تا اونجا که من یادم میاد میرفتیم توچال وسوار تله کابین میشدیم، از ایستگاه پنج کمی از کوهها بالا میرفتیم و یه جایی که از هیاهو وشلوغی دور باشه بساط میکردیم. اونموقعها من کودک بودم وبه نوجوانی هم نرسیده بودم وچند صحنه ای بیشتر ازاون کوه گردی ها یادم نمیاد که تازه بیشترشم مربوط میشه به زمانی که تله کابین سوار میشدیم و هیجان مربوط به اون،، مثلا یادمه که مادرم هیچوقت پشت به حرکت کابین نمینشست. یادمم میاد که بعضی وقتها هم با پدرم دوتایی میرفتیم کوه. وقتی دوتایی میرفتیم،، میرفتیم دربند وتله سیـِژ سوار میشدیم. از اینیکی فقط یک صحنه تو ذهنم هست. اونروزا گذشتو در دوران نوجوانی دیگه نه کوه خانوادگی داشتیم ونه کوه دونفره وتا یادم میاد این روال به مدت چندین سالی ادامه داشته. تا اینکه: یه روز پسر داییم که از بچگی خیلی هم باهم جیک توجیک بودیم اومد گفت یه جایی پیدا کردم پارک داره، کوه داره وچنینه و چنانه. ماجرا از این قرار بود که یه روز از طرف دبیرستانشون برده بودنشون پارک جمشیدیه و کولکچال. من تا اونموقع اطلاعی از پارک جمشیدیه نداشتم. خلاصه یه روزِ جمعه ای منو پسرداییمو داییه پسرداییم که اونم هم سنّ ماست به قصد کوهپیمایی رفتیم پارک جمشیدیه. پارکش که خیلی جذاب بود برامون، اما نکته اینجا بود که پسردایی جان مسیر کوهنوردی رو پیدا نکرد، چون اگه درجریان باشین میدونید که از یه گوشه ای از پارک یه درب هست که در حقیقت از اصل پارک خارج میشه واونجا اول راه کوهه. اونوقتا هنوز باغ سنگی که غرب پارکه و اون رستورانای بالادستش مثل کلبه آذربایجان وبالاترش کلبه ترکمن وجود نداشت وپارک همون بافت قدیمی وتوسعه نیافته خودشو داشت. آقا ما مسیر اصلی رو پیدا نکردیم و از همون کوههای بالاسر پارک بالا رفتیم اونم به امید اینکه مسیر رو پیدا کنیم. ماجرای اونروز ادامه پیدا کرد وناواردیه ما موجب سختیهایی شد وبالاخره هم مسیر رو پیداکردیم که در حقیقت میشه گفت وقتی داشتیم برمیگشتیم مسیر رو پیدا کردیم ولی به هر حال دفعه بعد که اومدیم از راه درست تا خود کُلَکچالم رفتیم. دیگه از اونروز به بعد بود که من راه کوه رو پیدا کردمو کوهنوردی جزو تفریحات و علایق من شد. تا وقتی که هنوز با همین پسر داییم دوستیمون برقرار بود با هم کوه میرفتیم. اونزمانا مادوتا پایهء رفاقت هم بودیم غیر از کوه خیلی جاهای دیگه باهم رفتیم. از وقتی هم که اون نبود سعی میکردم با دوستای دیگه ای اگه بیان برم وخیلی وقتا هم تنها به کوه رفتم. تو این مدت نقاط دیگر کوهنوردی در شمال تهران روهم یاد گرفتم وامتحان کردم،، مثل دربند،، خب دربند رو در بچگی رفته بودم ولی تا همون اولاش نه تا پناهگاه شیرپلا، مثل دارآباد که در تمام عمرم یه بار رفتم اونجا که همون یه بارم کوفتم شد چون برای رفیقم در کوه حادثه پیش اومد. مثل گلاب دره که سرسبز ترین مسیر رو داره ودرعوض خلوت ترین مسیرم هست. مثل دره اوسون که از مسیر دربند منشعب میشه. فکرشو بکن که وقتی برای اولین بار مسیر اوسون رو میرفتم وسط کوه رسیدم به یک هتل!!! هتل اوسون. مثل دَرَکه که در انتها به پناهگاه پلنگچال میرسه، نکته جالب در مورد درکه اینه که من هیچوقت از پایین به پلنگچال نشدم و همیشه از بالا وارد پلنگچال شدم!؟! میدونی این یعنی چی؟؟ یعنی نشده که من از اِوین درکه که ابتدای راهه برم وبه انتهاش که پلنگچاله برسم،، همیشه از پلنگچال به سمت اوین درکه اومدم!!؟؟ حالا اینکه چه جوری امکان پذیره رو بعدا توضیح میدم. هر کدوم از این مسیرها جذابیت خودشونو دارن و تو میتونی هر بار که عزم کوهپیمایی میکنی بسته به حالو هوات، به همراهات، یکیشونو برای اونروزت انتخاب کنی. مسیر کلکچال که از همه هم بیشتر مورد علاقه منه وبیشتر اوقات اونجارو انتخاب میکنم مسیریه که یه دوره ای صبح ساعت 6 با دوچرخه میرفتم پارک جشیدیه، 1ساعت توپارک استراحت میکردم بعد میرفتم تا کلکچال، 1 ساعتم اونجا میموندمو معمولا یه کمپوتیَم داشتم که میخوردمو میومدم پایین، دوچرخه رو سوار میشدمو سرپایینی قِل میخوردمو ناهار رو خونه میخوردم. یه دوره دیگه میرفتم دربند واز اوسون میرفتم بالا و میرسیدم به اِسپیدکَمر بعد مینداختم میومدم ایستگاه 5 توچال از اونطرف میرفتم پلنگچال, بعد مسیر درکه رو همون مسیر اصلیه پلنگچال میشه رو میومدم پایین. اینجا همون جاست که گفتم من تاحالا پلنگچالو از پایین نرفتم بالا، همیشه از ایستگاه 5 توچال رفتم که از طرف شمال، یعنی از بالا دست وارد پناهگاه پلنگچال میشه. لازم به ذکره که این اوسون و توچال و درکه سه تا مسیر کاملا جداگانه در شمال تهران به حساب میاد و اگه بخوای از میدون تجریش پای هرکدوم از این مسیرا بری تاکسیه همونجارو باید سوار شی، وباز این یعنی اینجانب بعد از صعود به ارتفاعات ازبالا عرض کوهستان رو طی میکنم واز انتهای یک مسیر دیگه هم رد میشم به انتهای مسیر سوم میرسمو ازاونجا میام پایین. به همین دلیله که صبح که میرم بالا وقتی میرسم پایین که غروب شده. |
| ساعت ٦:٥٤ ق.ظ روز دوشنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳٩٠ |
|
امشب دلم حضور کسی را میطلبید بی خواب بودم و بی تاب دلم نمیخواست تنها بمانم حیف، تنها ماندم تا صبح شد. شبی مثل این را به خاطر دارم شبی که کسی به پای دل من بیخواب شد تا آرامشم را از او بگیرم. حضور او برای امشب دیگر ممکن نیست ولی تو ممکن بودی شاید زیاد پیش نیاید ولی اینرا میدانم که وقتی بخواهی میتوانی مرا در آغوش گرم محبتت آرام بخشی برای همین امشب خواهان تو بودم خواهان شنیدن صدایت خواهان دست نوازشت اما نبودی و تنها ماندم تا صبح شد.
امشب ای ماه به بودنت نیازمند که تو آن دوای دردی به وجود دردمندم به دل نیازمندی چه شود که دلسپاری نفسم تو وارهانی ز هوای نایبندم
|
| ساعت ۱٠:٤٩ ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ بهمن ،۱۳۸٩ |
|
کیه که ندونه رابطه من با حافظ و فال حافظ چیه؟ خب،، پس پیش فرض مسئله اینه که کسی در این مورد ابهامی نداره. این تا اینجا. دوستانی بودند که از من خواسته باشند من براشون فال حافظ بگیرم اما پیش نمیاد من بخوام کسی برام فال بگیره. میدونید که شرعا هم درست نیست!! یه مرجع نمیتونه از دیگری تقلید کنه. تا اینکه یه روز اوایل امسال یه دوستی ازم خواست براش فال بگیرم. بعدشم ازم خواست من نیت کنم تا اونم برای من فال بگیره. وااااااااااااااااا برو بچه خجالت بکش. پیش استاد و ملق بازی؟ اقا منم که همه میدونید، متواضع وفروتن. حرفی نزدمو قبول کردم. خب درسته که این دوستمون در مراتب اولیه سلوک بود ولی من که با حافظا شوخی ندارم و هیچ وقت سردستی نمیرم سراغش. زین روی در اعماق قلوب و از اسرار خلوص و با اصرار ذکور، نیتی منبوب (منبوب از ناب میاد) از سراچه دل بر کواکب ذهن روا داشته و به دوستم گفتم ok. نیست اوایل سال بود منم گفتم حافظا بگو بدانیم امسال ما چیجوریاست؟. عزیز دوست گرانمایه ما هم بعد از خواندنِ اخلاص وفاتحه اینجور تلاوت فرمودند که: بخت از دهان دوست نشانم نمیدهد* دولت خبر ز سِرِّ نهانم نمیدهد** از بهر بوسهء زلبش جان همی دهم* اینم همی ستاندو انم نمیدهد** مُردم در این فراق ودر آن پرده راه نیست* یا هستو پرده دار نشانم نمیدهد** زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین* کانجا مجال باد وزانم نمیدهد** چندان که برکنار چو پرگار میشدم* دوران چو نقطه ره به میانم نمیدهد** شِکر بصبر دست دهد عاقبت ولی* بد عهدیِ زمانه امانم نمیدهد** گفتم روم به خوابو ببینم جمال دوست* حافظ به آه وناله امانم نمیدهد**. ای دادِ برباد،،، حافظا. این دیگه چی بود؟؟؟ زدی سینقول مارو قیطون کردی که. درسته طرف ناشی بود ولی من که استاد بودم همیشه برباد بودم تو گشت ارشاد بودم. اخه چرا همچین میکنی منو دلگیر میکنی از زندگی سیر میکنی. چه دردسرتون بدم که این آهو ناله ها هیچ اثر نکرد. حالا دوست گرانقدر مارو داشته باش. میگه معنیه فالت اینه که امسال هِیچ نشونی از دوستیو حُبِ متـءانثو عواطف احساساتِ متقارنو حلاوت زیدو شقاوت عشقو شکایت یارو خلاصه هر چیزی که مربوط به حضور یک خانوم خوبوبهشتی تو زندگیت باشه اثری نیست(که نیست). میگم اینو از کجای غزل حافظ استنباط کردی؟ میگه که (باعث خجالته): از "دهان دوست" و "بوسه" و چمیدونم "زلفش" و دیگه از اون "نمیدهد"ای اخر هر بیت. گفتم اخه عزیز دل برادر اینجوریا نیست که. تازه اینهمه کلمه هست اونجا،، بخت،، دولت،، چی، چی،، . گفت نه دیگه،، همینه دیگه،، ببین اینجوریه، اونجوریه، یه تعبیر شرم اوری هم از اون "نمیدهد" ای اخر هر بیت کرد،، البته هیچ فراموش نکنیم که ایشون با اینکه از کلمات فیزیکیِ غزل برای تجزیه تحلیل ماجرا استفاده میکردند اما نظرشون فقط حوضه احساس رو شامل میشد ونه بیشتر. ولی خب ما هم برداشت خودمونو داشتیم که مفهوم نامناسب بودن اوضاع و احتمالا شکست تلاشهای پیش رونده و خیره سریه شانسو سر بزرگیه روزگار رو شامل میشد. البته فرمایش اون بزرگوارم پر بیراه نبودا!؟! همین دوست عزیز مُعَبر فال رو میگم؟!؟ همین امسال سه تا پرونده از همون دست که ایشان فرموده بودند برای من بسته شد. نکته جالب ماجرا اینجاست از این سه تا پرونده یکیش مال خودش بود. که خدارو شکر در حال حاضر بعد از یه مدت دوری، تشریف دارند. یه مورد دیگه هم بود که به لطف الهه ریاضیات یه بخت شیوا ویه نسیم خنیایی به سوی ما وزیدن گرفت منتها از یه ارتفاعی پایینتر نمیومد و نشد که از الطافش بهره مند بشیم. واما واما یکی از مواردی که نتیجه این فال در زندگیه من بروز کرد و روی خودشو بهم نشون داد این بود که امسال بعد از ده سال رانندگی(که امسال باید گواهینامه مو تعویض کنم) سه بار تصادف کردم. اولیش که هیچی،، یارو میخواست به خاطر مالیده شدن رنگ سپر من به سپر اون چهل تومن از من خسارت بگیره. هیچیشم نشده بود. بهش گفتم اقا این فقط رنگ سپر منه که مونده رو ماشین شما، با آب پاک میشه. گفت نه، این سپر منه که خسارت دیده. بازم من قبول کردمو گفتم خسارتش چقدر میشه نقدی بدم؟. گفت چهل تومن. اینو که گفت دیدم نه دیگه اینجوری رودل میکنه. یارو سِنی هم ازش گذشته بود، یه همچین حرفی از اون آدم که خانواده هم باهاش بود قابل تصور نبود. گفتم بریم تعمیر گاه. اونور خیابون یه تعمیرگاه بود خودش رفت یکی رو از اونجا اورد. طرف یه نگاه انداخت و گفت این که چیزی نیست با پولیش و دستمال پاک میشه. این خوشش نیومدو گفت نه اقا خسارت دیده. اونم گفت نخیر، میخوای برات پاک کنم. اینم با حالتی که یعنی تو حالیت نیست گفت پاکش کن. اونم باحالتی که میخواست دهن اینو ببنده رفتو با یه سرانگشت پولیش ویه کوچولو پنبه اومد و رنگه رو زرتی پاک کرد تموم شد رفت پی کارش. اخرشم به یارو گفتم چهل تومنو بد اومدی. خلاصش این مفتکی تموم شد. دومیرو ماشین یارو پارک بود کنار خیابون. ما زدیمو سپرش به اندازه یه مُشتِ بسته قر شد. هیشکیم اونجا نبود. ما یه چند دوری دور ماشینه زدیمو هی اینور اونورمونو نگاه کردیم ببینیم یارو رو پیدا میکنیم. خبری نبود. از اون محله ها بود که کلاغاش قارقار نمیکنند که یه وقت پولدارا از خواب بیدار نشن. یه چندتایی عکس ازماشینه گرفتمو یه کارتمم پشتش نوشتم که برای خسارت با شماره روی کارت تماس بگیرید گذاشتم زیر برفپاکن، نگو اونور خیابون یه استخر بود که نگهبانش دید من دارم عکس میگیرم. اومد که چرا از ماشین مردم عکس میگیری. گفتم صاحاب این ماشینو میشناسی / چیکارش داری؟ چرا عکس گرفتی؟- گفتم عکس گرفتم در نرفتم که اگه صاحابشو میشناسی بگو بیاد من کارش دارم. بالاخره مُقر اومد که صاحبش الان تو استخره.- کی میاد بیرون / بعد از ظهر میاد. چندین ساعت طول میکشید./ میمونی تا بیاد؟- نمیمونم. متوجه کارت من زیر برفپاکن نشده بود. گفت پس صبر کن برم ببینم چه جوریاست. منم دنبالش رفتم. خلاصه اون تو هم با دوتا از ادمای استخر کل کلم شدو اومدم بیرونو بعدش دوباره نگهبانه اومد بیرونو اومد اینورو گفت اقا بالاخره ماجرا چیه؟ منم داستانو براش تعریف کردم. گفت اقا خب از اول میگفتی. گفتم اول که اومدی درست نپرسیدی جوابم نگرفتی ایندفعه درست پرسیدی اینم جوابت. دوباره رفتیم تو استخر صاب ماشینو با یه حوله رو دوشش اوردن. منم بهش گفتم اقاجون ماجرا از این قراره چیکار کنیم. گفت من که حالا این تو هستم. گفتم کارت من دست این اقاست (قبل از اینکه یارو بیاد بیرون من کارتمو به اون استخریه داده بودم) زنگ بزن خسارتتو میدم. ما رفتیمو اونم زنگ نزد. واما سومی. یه دفعه جستی ملخک، دو دفعه جستی ملخک، دفعه سوم تو دستی ملخک. هم سپرش شیکست، هم یارو تو ماشینش نشسته بود پنجاهوپنج تومن هم به جیب مبارکمان ضرر وارد شد. بیست تومن همون اول دادم با شماره تلفنم چون احتمالا خسارتش بیشتر میشد ولی من دیگه پول همرام نبود. چندروز دیگه زنگ زد که بردم درست کردم پنجاهوپنج تومن شد. سیوپنج تومن هم به حسابش ریختم. خدا چهارمیشو به خیر کنه. با این فال گرفتنش ببین چه بساطی برا من درست کرده. اونایی که شماره تلفن از من دارن تا اخر سال هفته ای یه بار زنگ بزنن،، اگه همینجوری پیش بره دفعه بعد اگه سرو کارمون با تریلی نباشه دیگه کمتر از ده چرخم نیست. خلاصه در تماس باشید یه وقت دیدی یه چلویی پلویی چیزی مهمون بابای من باشیدا. چند قطره اشکو یه فاتحه هم شما مارو مهمون کنید. |
| ساعت ٥:٢۳ ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ بهمن ،۱۳۸٩ |
|
میدونی،،، تو زندگی هر انسانی چیزهای زیادی هست که هیچوقت از یاد آدم نمیره. این چیزها میتونه آدمیزاد باشه!! چه بسیار آدمها که باهاشون برخورد داشتیم حتی خیلی کوتاه که هیچوقت از ذهنمون پاک نمیشن. پاک نمیشن یعنی به مناسبتهای مختلفی اونارو در ذهنمون مرور میکنیم. میتونه یه اتفاق یا یک حادثه باشه. میتونه یک موسیقیه خوب یا بد باشه. میتونه یه مناسبت باشه یا هر چیز دیگری که فکرشو بکنی میتونه باشه. از جمله بعضی صحنه ها هم شامل این ماجرا هست و قسمتی از این صحنه ها ممکنه صحنه ای باشه که شما در یک فیلم یا سریال دیده باشید، که اتفاقا این مدلش خیلی هم مُده و اصطلاحا بهش میگن "سکانس برتر". این سکانس برتر یه اصطلاح سینمائیه که از طریق بررسیهای کارشناسانه تعیین و انتخاب میشه ولی برای من و شما هر صحنه ای رو که دوست داشته باشیم وباهاش ارتباط برقرار کنیم میتونه سکانس برتر ما باشه،، چیز لَق کارشناساهم کرده. دل ما خودش یه پا کارشناسه. البته احتمالا صحنهء ما درست به اندازه یک سکانس نیست وشاید کمی کمتر یا کمی بیشتر باشه ولی به هر حال اونجوری که ما دوست داریم صحنهءیادگار ماست. منم چند تا یا بهتره بگم چندین تایی از این صحنه های یادگار که طی سالها در فیلمها وسریالها وکارتونهای مختلف دیدم برای خودم دارم. تصمیم گرفتم هر کدومش که یادم اومد رو بیام اینجا بنویسم. این یکی که الان میخوام بنویسم اتفاقا از اوناست که خیلی هم به ذهنم میاد. کارتون "باخانمان" رو یادتونه؟ معروف بود به پِرین؟ نوشتهء هکتور مالو؟ آهنگ قشنگیم داشت؟ شاید حدودای 10 سال پیش یا پـیشتر نشونش میداد. در خلال سالهای 1800یعنی روزگاری که هنوز اتومبیل اختراع نشده بود وجاده ها همه خاکیو مالرو بودند پرین یه دختر 13 سالهء پر انرژی بود که با مادرش ویه سگ به اسم بارُون و یه الاغ به اسم پاریکال که یه کالسکهء اتاق مانند رو میکشید به طرف یکی از شهرهای کوچک فرانسه که پدرِ پدر پرین در اونجا یه کارگاه کوچیک پارچه بافی داشت در حرکت بودند. پدربزرگ پرین به نام آقای بیلفِران، با ازدواج ادموند پسرش با مادر پرین مخالف بوده و بعد از ازدواجِ اونا ادموند رو طرد میکنه و از هم دور میشن به طوری که بیلفران پرین رو ندیده و احتمالا از وجودش اطلاعی هم نداره ودر داستان نشون داده میشد که پرین ومادرش نگرانند که پدربزرگ، اونها رو نپذیره ودر حقیقت امیداندکی دارند. مادر پرین یه دورگهء هندی اینگیلیسی بود واینا به همراه پدر پرین (ادموند) از هند به طرف فرانسه در حرکت بودند تا به پدر بزرگ برسند. ما هیچوقت ادموند رو نمیبینیم چون اون در بوسنی مُرده و داستان این کارتون از بعد از مرگ ادموند شروع میشه. مادر پرین عکاسه و هر شب که برای استراحت در یکی از روستاهای بین راه توقف میکنند سعی میکنند چندتا عکس هم از اهالی بگیرند و پولی برای ادامه سفرشون بدست بیارند. تا اینکه مادر پرین هم به خاطر سختی راه و مشکلات مریض میشه ومیمیره. پرین هم کالسکه و وسایل وپاریکال رو میفروشه وبا دست خالیو پول اندکی که از فروش اونها بدست میاره به همراه بارون به راهش ادامه میده. اون تنهاست و کوچک، دیگه پولی برای اینکه شبهارو به مهمانخانه ای بره نداره، حتی انقدر پول نداره که غذای کافی بخوره ودرآمدی هم نداره. پرین وقتی به شهرپدربزرگش میرسه متوجه میشه که اون، کارگاه کوچیک پارچه بافی رو تبدیل کرده به یک کارخونهء بزرگ نساجی وبیشتر مردم شهردر همون کارخونه نساجی کار میکنند، در ضمن پدربزرگ نابینا هم شده. پرین نگران بود ومیترسید که نکنه پدر بزرگش اونو نپذیره واصلا حرفشو باور نکنه. (یه کم فکر کن!! ببین میتونی نگرانیه یه دختر بچه 13 ساله رو که با سختیه خیلی زیادو با مرگ پدرمادرش خسته و رنجور به اونجا رسیده رو درک کنی). اون تصمیم گرفت هویت خودش رو مخفی نگهداره و اسم خودشو گذاشت اورولی ودر کارخونه پدربزرگش به هل دادن چرخ دستی مشغول شد. در اونجا متوجه شد که اقای بیلفران پیرمردی مغرور وخودپسنده که پولدار شدنش اونو از اجتماع جداکرده ومردم خیلی دل خوشی هم ازش ندارند، پس تصمیم گرفت که هیچوقت هویت خودش رو فاش نکنه. پرین خیلی خونگرم ومؤدب ودوست داشتنی بود وتونست باکسانی آشنا ودوست بشه از جمله دختری به اسم روزالی که شد رفیق فابریکش، آقای فابری که مهندس کارخونه بود ومادر بزرگ فرانسوا که مادر بزرگ مهربان روزالی بود ودایهء ادموند هم بوده. مادر بزرگ فرانسوا تنها کسی از اهالی بود که آقای بیلفران بهش احترام میگذاشت. از طرفی مشخص شد که بیلفران مدتیه یک وکیل پیری استخدام کرده تا بگرده وپسرش ادموند رو پیدا کنه. از اونور یه روز که دوتا مهندس اینگیلیسی اومده بودند واز قضا همه کسانی هم که اینگیلیسی بلد بودند حضورنداشتند بیلفران میفرسته دنبال اورولی چون آقای فابری یه روزی به بیلفران گفته بود که اورولی نامی که تو کارخونه اون کار میکنه اینگیلیسی بلده (خب اون در هند زندگی میکرده و مادرشم رگ اینگیلیسی داشت). اورولی خیلی خوب از پس مترجمی برمیاد و به خواست اقای بیلفران از اون به بعد میشه منشی مخصوص، که دفتر کارش کنار دفتر بیلفران بود و تمام رفتوآمدهاهم جلوی چشمش بود. یه روز وکیله میاد به بیلفران میگه ادموند با زنودخترشون در راه فرانسه بودند که در بوسنی میمیره. بیلفران ناراحت میشه، وکیل رو مرخص میکنه که بره دیگه دنبال کار خودش. اورولی بهش میگه عروست پس چی؟ دخترش که نَوَت میشه چی؟ بیلفران میگه اونا دیگه برای من مهم نیستند. اورولی بیچاره چقدر گریه کرد. یه مجلس یادبود برای ادموند میگیرن یه قاب عکس ازش توی خونه بوده که به مجلس میبرن. (نقطه عطف ماجرا اینه که الان میگم). بعداز مراسم، مادربزرگ فرانسوا میره پیش بیلفران وبهش میگه اورولی خیلی شبیه ادمونده. بیلفرانم بدون اینکه صداشو دراره دوباره وکیل رو خبر میکنه وازش میخواد پیگیر خانواده ادموند بشه. از اونجاییکه تِئودور خواهر زاده بیلفران که با مرگ ادموند وارث بیلفرانم شده بود و از خداشم بود و تاروئِل مدیر کارخونه که آدم چندان درستی نبود ومیخواست از این کلاه، نمدی برا خودش درست کنه ممکن بود کارهایی صورت بدن بیلفران از وکیل خواسته بود که کار رو بی سرو صدا انجام بده. (حالا تازه از اینجا به بعد وارد سکانس برتر میشیم) وکیل بعد از مدتی برگشت و وقتی وارد دفتر بیلفران شد اورولی میخواست خارج بشه که وکیل ازش خواست بمونه. یهو به طرز غافلگیر گننده ای به اورولی گفت که من در سفرهایی که داشتم پاریکال رو دیدم. اورولی خیلی ذوق کردو پرسید حالش چطور بود؟ وکیل گفت خوب بود، بعد گفت اون خانومه هم که الاغ رو بهش فروخته بودی،،، یه مکثی کرد که مثلا داره فکر میکنه که اسم خانومه یادش بیاد،،، که قبل از اون اورولی گفت خانوم لابریکِری،، اینو که گفت یهو به خودش اومد و متوجه شد که دستش رو شده و همه چیز لورفته. در حالی که خیلی بهت زده ولرزون بود و نمیدونست چیکار باید بکنه وکیل به بیلفران گفت این نوه شما، دخترِ ادمونده،، خانم پرین بیلفران. |

